سینه مالامال درد است ایدریغا مرهمی* دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی*** چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو * ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی*** زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت* صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی*** سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل* شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی*** در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست* ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی*** اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست* رهروی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی*** آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست* عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی*** خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم* کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی*** گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق* کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی***
شعر از حافظ
نوشته شده در چهارم فروردین 1385ساعت 19:46
......
|
|......