تبليغاتX
::: عالمی دیگر >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

 

**********
آرشیو موضوعی

سلامت سرا
اشعار
حب دنیا
تاملی در بنیان خانواده
اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی)
شیعه شناسی و نهضت انتظار
نامه ها
شخصیت ها
امام شناسی
آیات منتخب
شیطان شناسی
یهود
الهی نامه
تعلیم و تربیت
سرویس خبر و اجتماع

**********
آرشیو نوشته های قبلی

مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384

**********

همراهان

 

درباره ی دکتر عباسی
سخنرانی های دکتر عباسی
وبلاگ دکتر عباسی
باشگاه
ابتدا
اندیشکده یقین
حیات طیبه
بت ها
داس و قلم
طب قرآني-تغذیه
درد دل اجتماع
صهيونيسم و جهان اسلام
tabrizblog
نقطه صفر
عصر ظهور
دولت قرآن
دانا
lord of love
بارانانه
آذر تیم-وبلاگ نویسی
نگاه نو
عطيلات حاج آقا و من
حاصل اوقات
کربلا
هجرت
ايپك/ باغ شمال
زورنا
حلقه
یک خبرگزاری زورکی
آذر پیام
نسل آسمان
چشمه ی پنهان
سفیر 313

.

.

.

.

.

web designer
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

 

 

designer

.

.

.

.

 

انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی دو واقعیت مستقل در نگاهی پیرامون انتخابات:

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی دو واقعیت مستقل:

بر کسی پوشیده نیست که انقلاب اسلامی با شعار استقلال-آزادی و نه شرقی-نه غربی و با انگیزه ی"بازگشت به خویشتن" و "بازگشت به اسلام" شکل گرفت. امروز که سه دهه از پیروزی انقلاب می گذرد، جمهوری اسلامی به عنوان بازوی اجرایی انقلاب چقدر توانسته است زمینه بازگشت به اسلام را فراهم کند و تا چه اندازه به شعارهای آنروز مقید است؟

الگوی جمهوری اسلامی در نیل به جامعه ی اسلامی، کدام علم و کدام عمل مدیریتی و در نهایت کدام استراتژی است؟ و الگوی جامعه سازی جمهوری اسلامی کدام جامعه بوده است؟ 

اوضاع نابسامانِ کنونیِ مملکت ایران از جهت اقتصاد و رانت های سیاسی و اقتصادی و ... و فرهنگ و اجتماع، وامدارِ حداقل یکصد سال بی برنامگی و چپاول خودی و غیر خودی است. و اصلاح این اوضاع به قدرتی بسیار فراتر از آنچه تا به امروز بوده نیازمند است. اصولاً کمیته ی امداد می باید سال ها پیش، پس از برطرف کردن فقر، برچیده می شد. ولی با کمال تأسف می بینیم که هر سال توسعه ی بیشتری می باید. اکثر مدیران خود را سرور و سالار مردم می دانند و از احساس لیاقت درحال ترکیدن هستند و این درحالی است که به بیان انقلاب باید خادم ملت باشند. حکومت ها، همواره ابزارهایی برای محکوم کردن مردم درآستین دارد که در موعد نیاز از آن استفاده می کنند، ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. لیکن بنظر می رسد چنین رفتاری نمی تواند در شأن یک حکومت اسلامی باشد. هرچند نظام حکومتی ایران به جمهوری اسلامی تغییر نام داده است ولی به عنوان یک فرد انقلابی، تا تغییر محتوای آن باید زحمات فراوان متحمل شد و ما هم اکنون در یک دهمِ ابتدای راه هستیم.

امروز در آستانه ی انتخابات، معیارهای صحت ادّعاهای نامزدهای ریاست جمهوری چیست و چه ارگانی تا به امروز قدمی در کنترل این مسئله برداشته و تذکری به یکی از ده ها کاندید دوره های اول تا دهم داده است؟

پاسخ نگفته ی این سؤال مؤید این نکته ی اساسی است که ما هنوز با حکومت های دموکراتیک فاصله ی بسیار داریم تا چه رسد به حکومت اسلامی!

پس از گذشت سی سال از تشکیل نظام جمهوری اسلامی، طلبکاران انقلاب هنوز دست از سر انقلاب برنداشته اند. هرگز به فکر بازنشستگی نیستند و هر روز فتح بابی نو در این مقال دارند. جالب اینجاست که مدعیان، طلبِ خویش را نه از انقلاب اسلامی که از جمهوری اسلامی می خواهند. با عنایت به مفهومِ واژه ی «جمهور»، صحبت از «طلب» در نظام جمهوری فقط می تواند نشانه ی دو چیز باشد. یا طرف خود هالو است و یا مردم را هالو حساب کرده است. انقلاب بعنوان واقعیتی مستقل، مرهون جانفشانی خیلی ها است. لیکن جانبازی در راه نیل به حقیقت، نمی تواند منتی بر سرِ سایرین باشد. جمهوری اسلامی می توانست واقعیتی در مسیر نیل به حقیقت باشد، ولی ظاهراً با خودِ حقیقت اشتباه افتاده است.

شاهد این مدّعا، انتقاد هایی است که گهگاه از حکومت و دولت می شود و بسیاری این ادعا ها را به مثابه ی انتقاد از انقلاب تلقی کرده و برچسبِ ضد انقلاب به صاحب ادعا می زنند.

انقلاب اسلامی همچنان به پیش می تازد. اما... .جمهوری اسلامی رو به ناکجا آباد!

با این توصیف، کدام یک از نامزدها شایسته ی انتخاب شدن است؟

  نوشته شده در  پنجم خرداد 1388ساعت 0:31

...... |     |......

 

 

 

 

اسلام و قرآن تا چه اندازه نیازمند تفسیرند؟

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


اسلام و قرآن تا چه اندازه نیازمند تفسیرند؟

این اساسی ترین سوال در راستای معرفت دینی است. فهم و درک ناقص بشری و ذهن پیچیده و مرموزش، همواره او را مجبور می کنند تا به تعبیر و تفسیر های مختلف از یک حقیقت روی آورد. احساس ناتوانی در میان عموم برای فهم مسائل مختلف ازیک سو! و احساس داناییِ عده ای که خود را تافته ی جدا بافته می دانند! از سوی دیگر، آفت هایی هستند که به این موضوع دامن می زند و شبهه ی لزوم تفسیر را آنقدر جدی مطرح می کنند که سخن گفتن در این باب بغایت مشکل و هراس انگیز می نماید.

***

وقتی خدا با واسطه ی رسولش، با مردم جزیرةالعرب سخن می گوید، هیچ دستور و هیچ راهکاری برای فهم سخنان خود ارائه نمی کند؟! نعوذ بالله! عجب خدای نادانی است که نمی داند فهم سخنانش برای مردم امّی، جاهل و بیسواد جزیرةالعرب دشوار بل غیر ممکن است!

این چه خدای ناتوانی است که در اندیشه ی روشی برای فهماندن دستور خود به بندگانش نیست؟

***

این مغلطه ناشی از نادیده انگاشتن یک حقیقت است و آن اینکه؛ اصولاً سخن خدا نیازی به تفسیر ندارد. چنانچه گذشت، اگر کلام خدا نیازمند تفسیری باشد و خدا مفسری بزای قرآن قرار نداده باشد، لازم می آید خداوند حکیم کاری نسنجیده انجام داده باشد و آن از حکمت الهی بدور است.

تنهاترین نکته ای که در این میان باید مورد توجه قرارگیرد لزوم توجه به هدف خدا یا مقصد آیات الهی است که آن هم با افق دید مخاطب مرتبط است.

نتیجه ی این نوع نگاه به شرط همراهی اهل بیت(ع) همان تبیین است که در فرهنگ قرآنی وارد است.

 

تفاوت تبیین و تفسیر هم نکته ای ظریف است. تبیین، بیان حقیقت یک موضوع است و تفسیر آن چیزی است که درباره ی موضوع به ذهن مفسر می رسد. تبیین مرتبط با مقوله ی علم است که: (العلمُ نورٌ) و تفسیر از مقوله ی سواد است که سواد همان سیاهی در زبان عربی است.

  نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:58

...... |     |......

 

 

 

 

دکترین هبوط:

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


(دکترین هبوط) اولین دکترین دانشگاه هجرت

مقدمه:
آنچه مهم است اینکه؛ بتوانیم از زندان آموخته هایمان برهیم و حیاتمان را مستند به اندیشه کنیم. چراکه می توان حیات هرکس را به اندازه ی حضور او در عالم اندیشه و آگاهی دانست.   

 گذر از این مرحله، شخص را دچار تنش های زیادی می کند و حتی بسیاری قادر به گذر از این مرحله نیستند. چون نمی توانند تنش ها و فشارها را تحمل کنند. تحمل تنش های دردناک ناشی از تعارض درون و بیرون، که در واقع همان تنش عبور از دیدگاهی جزئی به دیدگاهی کلی تر، یا از دیدگاهی سطحی به دیدگاهی عمیق تر است شبیه به درد زایمان می نماید و این در واقع زایمان اندیشه است...

امیدوارم با این توضیحات به اهمیت و سختی و وجوب شناخت و تعامل با (سایه) برای زندگی بهتر پی برده باشیم.

خویش را صافی کن از اوصاف خویش
                                                    تا ببینی ذات پاک و صاف خویش
                                                                                             "مولوی"

***

علامه طباطبائي مباحث مستدلي در بحث هبوط ارائه نموده‌اند كه در اين قسمت خلاصة نظر ايشان نقل و نقد آن به خواننگان واگذار مي‌شود: (1)

آدم(ع) براي سكونت در زمين آفريده شده بود.

از وضع اين آيات، مخصوصاً آيه «اني جاعل في‌الارض خليفه» استفاده مي‌شود كه آدم(ع) از اول براي زندگي و موت در زمين خلق شده بود(!) و اين كه خدا، او و حوا را در بهشت ساكن كرد، فقط براي آزمايش و آشكار شدن عورات آنها و در نتيجه به زمين فرستاده شدن(!) آنها بوده است.

صدر و ذیل این بحث دارای تناقضی است که با اندکی اندیشه آشکار خواهد شد.  

***

نمایش طنزِ هبوط:

*پرده ی اول:

 اگر هبوط ، رانده شدن آدم و حوا از بهشت آسمانی می بود! فرو افتادن آن دو که قطعاً می باید جسمانی هم باشد، (چرا که ایشان دارای حیات مادی بودند) به چه دلیل منجر به حادثه ای برای آنان نشد و چرا آنان مثلاً در مدار کره ی زمین قرار نگرفتند؟  اگر آنان با وسیله ای که حتماً می بایست مادی باشد، روی زمین آمده اند، چرا در هیچ متن دینی یا علمی اشاره ای به آن نشده است؟ اصلاً بهشت در کجای عالم بود؟ یکی از کرات منظومه ی شمسی؟ یا...؟ یا اصلاًبهشت موضوعیتی متافیزیکی است؟

*پرده ی دوم:

بررسی کتب آسمانی، نشان از ردپای بشر در  حداکثر، هفت هزار سال گذشته بدست می دهد. لیکن از نظر علوم جدید انسان کنونی هزاران سال قبل از این تاریخ در کره ی خاک حضور داشته است. این تناقض به چه صورت قابل حل است؟

*پرده ی سوم:

  اگر آنگونه که به ما آموخته اند! اگر آدم و حوا، پدر و مادر همه ی انسان ها باشند! تکاثر نسل بشر به چه صورت اتفاق افتاده است؟ لازم به ذکر است که در یک اندیشه ی پاک، نسل بشر  نمی تواند از ازدواج فرزندان آدم و حوا با یکدیگر بوجود آمده باشد. به عبارت دیگر آدم نمی تواند ابوالبشر باشد. در این صورت جواب سوال مذکور چیست؟

تجلی حقیقت از مثال:

 اگر هبوط تجلی پیدایش انسان حقیقی از انسان مثالی نیز باشد، هرچند فرض عالمانه ای کرده ایم و پرده ی اول بلا اشکال می نماید، ولی باز هم اشکال دو پرده ی دیگر به قوت خود باقیست.  

***

فرضی برای کیفیت هبوط:

شاید هبوط داستان شروع یک سفر درونی باشد. و شاید بهشتی که آدم و حوا در آن ساکن بوده اند، با بهشت آخرت و آنچه به عنوان کعبه آمال و مقصد نهایی انسان مطرح شده متفاوت بوده است.

بهشت اول آدم:

بهشتی که خداوند آدم و حوا را در آن سکونت داد از دو جنبه ی فیزیکی و فلسفی قابل بررسی و شناخت است. در کتاب های مقدس ادیان الهی سخن از بهشت عدن به میان آمده است و حدود و صغور آن نیز کاملاً واضح بیان شده است. فقط اسامی حدود آن بهشت با مرور زمان دچار تغییراتی شده است که به بررسی آن خواهیم پرداخت.

از نقطه نظر فلسفی نیز بهشتی که آدم و حوا در آن ساکن بوده اند، در اصل ناخوداگاهی مطلق بوده و  چون هیچ اثری از خوداگاهی در آن نبوده، درد و رنجی نیز در آن محسوس نبوده است. و جایی که هیچ درد و رنجی در آن متصور نباشد فقط می تواند بهشت باشد.
محل بهشت عدن در کتب مقدس:

تقریباً هفت هزار سال قبل، بشر با حرکتی معنی دار با روی نهادن به کشاورزی و دامپروری به تشکیل اجتماعات بشری پرداخت. این انقلاب «میولیت» نامیده شده است. میولیت پایه ی تمدن کنونی است. مقارنت این تاریخ با هبوط آدم می تواند معنی دار باشد. اگر چنین باشد باید بتوان جنات عَدن  یا بهشت آدم و حوا را در روی زمین یافت. در قسمت دوم کتاب حیات (انجیل)، محل دقیق باغ های عدن به شرح زیر تصویر شده است.

« خداوند بهشت عدن را در شرق آفرید/ اولین انسان آفریده شده را به آنجا فرستاد/ خداوند برای آسایش و تغذیه ی انسان درختانی از هر نوع زیبا آفرید/ رود های جاری در باغ های بهشت چهار قسمت بود/  اسم یکی از آنها «فسون» بود که خاک آنجا سرخ رنگ و بسیار غنی است/ نام دومین رود «گیخون» است/  آن از سرزمین یکپارچه ی کوش عبور می کند/  نام سومین رود «هیدن» است/  این رود از مقابل آشور می گذرد/ نام چهارمین رود «فرات» است.»

بنابراین «عدن» یک منطقه ی کاملاً مشخص است. در کتب مقدس باغ عدن، قسمتی محصور در میان این چهار رود است. 

اگر تمدن های اولیه بشری در بین النهرین شکل گرفته باشد، باید بهشت عدن را در نزدیکی این منطقه جستجو کنیم. و با توجه به اینکه در نسخه ی عبری کتاب حیات نه از منصب رود بلکه از مبدأ آن سخن گفته شده، برای یافتن باغ های عدن باید در خلاف مسیر این رودها بطرف ارتفاعات حرکت کرد.

ضمناً در زبان سومری تلفظ (edin))) به معنی وادی و سرزمین های کوهسطانی است که به صورت (ی-د-این) وارد زبان عبری شده و از آن زبان بصورت «عَدَن» معرب شده است.

«فرات» همواره شناخته شده است. سرچشمه های دجله و فرات از کوههای مرزی آذربایجان ایران و شمال عراق و شرق ترکیه است. بنابراین بهشت عدن و دو رود دیگر نیز باید در همین منطقه باشند. دو رود مهم دیگر این منطقه «ارس» و «قزل اوزن» هستند. اعراب مسلمان که در قرن هشتم میلادی به منطقه ی «ارس» رسیدند این رود را «گیخون» نامیدند.

اگر «گیخون» از سرزمین «کوش» می گذرد، باید بتوان «کوش» را در نزدیکی ارس یافت. کوشا داغ یا «قوشا داغ» اکنون نیز مشرف به دره ی رود ارس می باشد.

به تعبیر انجیل، رودی بنام «فسون» که از خاک غنی از طلا می گذرد، مرز دیگر «عدن» است. «قزل اوزن» که امروز نیز در آن طلا  یافت می شود، همان رود است. «قزل» به معنی طلا دلیلی بر این مدعاست و دلیل دیگر اینکه واژه ی «اوزَن» می توانسته همان «فسون» باشد که به مرور زمان دچار تغییرات زبان شناختی، شده است و این چیز غریبی نیست.

پس جنات عدن را باید در این منطقه و مدفون در لایه های زیرین تمدن بشری دانست.

***

سکونت آدم در بهشت:

تصور می کنیم؛ آدم و حوا به همراه عده ی کثیری انسان دیگر از هزاران سال قبل در باغ و بیشه های عدن و شاید قسمت های دیگر کره ی خاک زندگی می کنند. به تصور ما خلقت آنان مانند خلقت سایر موجودات بوده است فلذا در این رابطه حساسیت خاصی نداریم. افعال انسانی تا لحظه ی هبوط تماماً غریزی است و بشر آن می کند که خدایش تقدیر کرده است. این برای بشر نوعی بهشت تلقی می شود.

استعدادی در ذات نوع بشر به ودیعه نهاده شده است که در نهایت به خلیفةالهی خواهد انجامید. ظهور و بروز این استعداد نیز بستری مناسب می طلبد. تا اینکه:«ان الله اصطفی آدم و . . . » آدم بعنوان برگزیده ی خدا و الگوی هم نوعان (و نه پیامبر) وارد صحنه می شود و با اراده و اختیار خدادادیش طرحی نو در می اندازد. (2)

آگاهی نسبت به خود:

هبوط آدم هنگامی صورت گرفت که آدم و به تبع او تمامی افراد بشر توانستند پا از مرحله ی غریزه فراتر نهند و با اراده ی خویش برنامه ی زندگیشان را خود پیاده کنند.

مثالی ساده برای درک این موضوع می آورم و آن اینکه هرگاه ساخته ی دست بشر یا حیوان دست آموز او، علیرغم میلش عمل کند و سرِ خود و اراده مند شود، ارزشی برای بشر نخواهد داشت. مگر اینکه با اراده و به تشخیص خویش مجدداً به دامان بشر برگردد و او را رب و مربی خود بداند، که در اینصورت ارزشی مضاعف خواهد یافت.

هبوط نیز در اصل آگاهی نسبت به خود و اراده مندی است و بازگشت از هبوط فقط با آگاهی نسبت به رب امکان پذیر است. اینجاست که آدمی به مقام قرب الهی می رسد و از ملائک هم برتر می شود.

هبوط آدم بد نبال بیدار شدن و خوداگاهی و شروع تعاملات رشد و تعالی واقعی که دردناک و رنج آورند، رخ داد. بدلیل همین خوداگاهی است که گفته شده زمانی که انسان بواسطه خوردن میوه ممنوعه از بهشت اولیه هبوط کرد، عورت او که نمادی از زشتیها و ضعفهای وجود اوست، نمایان شد.
در قرآن کریم آمده: « به درستی که برای تو ای آدم، در بهشت نه گرسنگی و نه برهنگی خواهد بود/ و نه تشنگی و سوزانندگی از تابش آفتاب / پس شیطان آدم را وسوسه نمود که، آیا تو را به درخت جاودانه و سرزمینی ابدی دلالت کنم؟/ پس آنها خوردند و عورت هایشان آشکار شده، از برگ درختان خود را پوشانیدند... »    ( سوره ی طه، آیات 118 تا 121 )
آدم با خوداگاهی بدست آمده، از زشتی ها و نقص های خود آگاه شد. و در نهایت آدم پس از گذراندن رنج ها و آزمایشات گوناگون و کشیدن سختی های فراوان و طی مراحل رشد و تکامل درون به بهشت آخرت رهنمون شد. 

 

پاورقی:

____________________________

1-   به نقل از کتاب گناه نخستين؛ اثر: اسماعيل زارع پور، نشر آستان قدس رضوي

2-   آدم در هیچ کجای قرآن بعنوان نبی معرفی نشده است و حتی حدیث معتبری نیز در این مورد نداریم. در روایات اهل سنت و آموزه های دین یهود آدم اولین بشر و اولین نبی الهی است. در احادیث شیعه حضرت نوح(ع) بعنوان اولین نبی معرفی می شود.

  نوشته شده در  هفدهم دی 1387ساعت 23:35

...... |     |......

 

 

 

 

مرزهای فطر

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


مرزهای فطر

سالهاست اعلام عيد فطر به موضوعي جنجالي حد اقل در ميان اقشار خاصي از جامعه تبديل شده است. بررسي ابتدايي و بديهي اين موضوع بسيار جالب می نماید.

اكثريت مردم جامعه به ظاهر مقلدند، تقليدشان هم مثل ساير كارهايشان بی کیفیت است و حالِ مراجعه به رساله توضيح المسائل را هم ندارند. در غير اين صورت حتماً شرايط ثبوت فطر را مي دانستند. حد اقل می دانستند که: اعلام رسانه اي (تلوزيون) به خودي خود نمي تواند محرز كننده ي فطر باشد. شايد هم مردم مقلد تلوزيون هستند!!! که اگر چنین تقلیدی جایز یاشد، صحت چنین فطری می تواند مورد بررسی قرارگیرد.

در رساله های توضیح المسائل در باب ثبوت اول ماه قمری چهار روش مشترک ذکر شده است:

1- انسان به چشم خودش هلال ماه را ببيند.

2- يقين به گفته ي ديگران پیدا کند.

3- دو مرد عادل گواهی بر رویت هلال توسط خود نمایند.

4- 30 روز از دویت هلال قبلی گذشته باشد.

ولي مشكل هنوز حل نشده است، چرا كه ما در جهاني داراي ابعاد متعدد زندگي مي كنيم و تا اين مرحله مشكل فقط در بُعد زمان بررسي شده است!

مشكل ديگر مربوط به شناسايي مكاني محدوده ي عيد است.

اينكه آيا اگر هلال در مشهد رویت شد، مثلاً در آذربایجان هم عيد است؟ نكته ي اصلي است!!! و البته شايد چنين نباشد. و دو روز عید برای کشور گسترده ای چون ایران داشته باشیم.

مشكل مرزهاي جغرافيايي هم مسئله ای است که باید حل شود. در مرز ايران و تركيه که دو مرزبان ايراني و ترك به فاصله ي 20 متر از هم زندگي مي كنند و بنا به اعلام تلوزيون براي يكي عيد است و براي آن ديگري رمضان!!! برای ساکنین روستاها و شهرهای مرزی هم همینطور؟ توجه داشته باشيم كه اگر اين مرز توسط بشر كشيده نمي شد چه مي شد؟ واضح است که اين دوگانگي مفهومي نداشت.

كسي كه در قطب است! یا او که در ارتفاع چند كيلو متري سطح زمين در ایستگاه فضایی! و كسي كه در ماه است و هر لحظه آنرا مي بيند كي بايد فطر بگيرد؟؟؟

بنظر مي رسد حضرات آيات بايد براي جواب به چنين مسائلي هم بیاندیشند.

عيد فطر كشوري؟!

عيد فطرجهاني؟!

عيد فطر منطقه اي؟!

ایرادهایی که بر اعلام کشوری فطر وارد است عده ای را به فکر اعلام جهانی فطر انداخته که به ظاهر می تواند این تشتت ها را از میان ببرد. غافل از اینکه اسلام دینی بر پایه ی ابزار مدرن نیست. لذا با توجه به شرايط زماني و مكاني دوره ي رسول الله(ص) كه ارتباطات به نسبت امروز بسيار ضعيف بود و اسلام هم در آن شرايط پیاده شده است و با عنايت به ويژگي هاي ذاتي دين اسلام، كه ديني سهل و عمومی است و از نظر شناسايي اوقات مبتني بر ماه و خورشيدي است كه براحتي براي همه قابل رويت و محاسبه است، عيد فطر بايستي در هر منطقه يا افق بصورت كاملاً سنتي و بر اساس همان 4 روش ذكر شده محرز گردد.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک همفکر در خارج از میهن عزیزمان هم چنین نظری دارد:

مرزهای موجود بین ایران و افغانستان و دیگر کشورها٬ علايم قراردادی هستند که در طول تاریخ توسط حکومتها (بیگانگان) ایجاد شده‌اند تا اوضاع شیر تو شیر نشود (شاید هم اینها تقسیم غنایم بوده) وخودشان ماهیت ذاتی ندارند. زمانی ممکن است مرزهای بین دو کشور طبق قراردادی فی مابین جلو یا عقب برود. آیا با تغییر مرزهای قراردادی بین دو کشور همسایه٬ تغییری در حلول ماه اتفاق می‌افتد؟

مثلا ببینید بسیاری از شهرها و مناطقی که فعلا جزو کشورهای همسایه ایران واقع شده در زمانی کمتر از یکی و دو قرن پیش جزو کشور ایران بودند که حالا نیستند. خیلی از این شهرها در دوران فتحعلی شاه قاجار از ایران جدا شدند. یعنی فتحعلی شاه بجای اینکه به فکر مملکت داری و اوضاع کشور باشد از صبح تا شب توی حرمسرای خود مشغول عیالات مربوطه بود و نتیجه‌اش آن شد که این مناطق از ایران جدا شد.
سوال من این است که اگر فتحعلی شاه قاجار کمتر به فکر خانم‌ها می بود و از مرزهای ایران بخوبی حفاظت میکرد٬ آیا باز هم امروز مردم هرات ونخجوان و غیره روز سه‌شنبه را عید فطر میگرفتند یا روز چهارشنبه؟؟

پس ببینید عقل هم خوب چیزیه و الا موضوع به این سادگی و روشنی را براحتی می توان فهمید.
خلاصه اینکه باباجان جمع‌اش کنید این بساط رو.

 

  نوشته شده در  ششم مهر 1387ساعت 11:54

...... |     |......

 

 

 

 

معمای قدر:

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


معمای قدر:

اگر تقدیر یک سال هرکس در شب قدرش رقم می خورد، شب قدر را چه باید کرد؟!

در دعا وارد است که «الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک». با این دیدگاه، تصور معامله و انتظار مزد برای هر عملی که باشد، توهینی به ساحت الهی و بی ادبی در محضر پروردگار است واگر فردی با اعمال یک شبه ی خود در یک معامله ی به ظاهر عادلانه قصد فریب خدا را داشته و نیّت خرید متاع یک سال را داشته باشد باید بداند که «والله خیر الماکرین» و اگر خدا را در ازای اعمال یک شبه ی خود بدهکارِ یک سال همراهی فرض کند، زهی خیال باطل.

شب قدر، شب حیات است نه شب ممات(إحیاء). شب تولد است نه شب مرگ. شبی برای زنده شدن است نه شبی برای خود را به موش مردگی زدن. شبِ تفکر است نه شب تقدس. زیرا یک انسان آنگونه که می اندیشد، زندگی می کند. و این شب فرصتی برای ساماندهی اندیشه ها برای یک سال زندگیِ با خدا و بندگان اوست.

نکته ی قابل توجه در این مقال تلاش برای وارونه کردن مفهوم قدر و إحیاء در فرهنگ عرفی ماست. همان تلاشی که در ماه میهمانی خدا!! ملاحظه کردیم. فرار از بیداریِ درونی یا فکری (متافیزیکی) و بسنده کردن به بیداری جسمی (فیزیکی) آفت شبهای إحیاء است. و هرکس به طریقی اقدام به این فرار می کند.

یکی با تعمیر گیرنده ی ماهواره اش ازچند روز قبل وسیله ی غفلتش را فراهم می کند و یک سال دیگر برنامه ی ابتذال برای خود دارد.

آن دیگری که روزه ی رمضان گرفته و نماز ادا کرده، سر بر بالین خود فریبی می نهد و تمایلش را برای -خود را به خواب زدن- در یک سال آینده نشان می دهد.

عده ای هم جمع می شوند و قرآن برسر می نهند و بک یا الله هم می خوانند ولی فقط می خوانند و در پایان با احساسی سرشار از بخشودگی از محفل قدرشان خارج می شوند. در این محفل هرچند گناه یک ساله ی اینان بخشوده نشده است ولی عقده های روانی شان تخلیه شده است. و از فردا می توانند با احساس تقدس بیشتری به چاپیدن بر جان و مال و ناموس مردم مشغول شوند!

آنچه خدا از بنده اش می خواهد چیست؟

و این شب چطور می تواند رهنمونی بر دربافت روش مردان خدا برای زندگی باشد؟

***

آنچه مهم است اینکه: این شب، اولین شب از بقیة عمر است، و اگر خود را برای آینده آماده نسازیم، بزودی متوجه خواهیم شد كه متعلق به گذشته هستیم.

  نوشته شده در  سی ام شهریور 1387ساعت 11:50

...... |     |......

 

 

 

 

ماه میهمانی خدا؟!

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


 

ماه میهمانی خدا؟!

صحبت از این ماه آنچنان هم که بنظر می رسد آسان نیست و نگاهی باریک بین به اطراف واکناف جامعه و جوانب ابن ماه پر خیر و برکت! می طلبد. رمضان ماه میهمانی خداست ولی بدلیل اینکه اصول این میهمانی برایمان مکشوف نیست آنرا به عادت تبدیل کرده ایم و به اصطلاح مانند بسیاری از امور وارداتی بومی کرده ایم. از نگاه عده ای هم بهتر است این ماه شامل رسوم سرگرم کننده ای باشد تا رشد و تعالیی در آن صورت نگیرد و بهتر آنکه اهل رمضان! با تصور تعالی و رشد معنوی در این ماه خوش باشند. شاید هم بتوان با سرگرم شدن به چنین رسومی از فشار گرسنگی و تشنگی رهید.

میهمانی هایی در این ماه مبارک! که تحت عنوان افطاری داده می شود، از رسوم واجب این ماه، قرار داده شده است. مردم به اقتضای اندیشه ی بلندشان! مقدمات این سورها را هفته ها قبل از رمضان فراهم می کنند، و عملاً به پیشواز آن رفته و خود را مهیا می کنند.

در نتیجه ی این عملکرد، کالاهای اساسی کم یاب می شود، حداقل گران می شود، بازار خورد و خوراک داغ می شود و سود جویان وارد گود می شوند. دولت هم برنامه های کنترلی خود را اعلام می کند و با گرانفروشان برخورد می کند!!! غافل از اینکه بجای برخورد با معلول بایستی به فکر هدایت علت این جریان باشد.

بله! این نوع سرگرمی و به پیشواز رفتن، بهترین راه مقابله با فرهنگ رمضان است. و این در صورتی است که اولین و سهل الفهم ترین دستور خدا برای این ماه، دوری از خوردن و آشامیدن است.

زندگی در این ماه باید از کیفیت بالاتری برخوردار باشد، زیرا این ماه بایستی، ماه خود سازی و تولد دوباره مان باشد. لاکن چون الگوی روزه توسط اجتماع، فیزیکی و جسمی ترسیم می شود، بیش از پیش به کمیت روی می آوریم و عادت به فدا کردن کیفیت در برابر کمیت می کنیم.

در این ماه همه جا پر از نشانه های ایمان می شود، نه ایمان.

در طول این ماه قرآن برای ثواب آن خوانده می شود نه برای فهمیدن، برنامه های ختم قرآن اجرا می شود. و قرآن در حصار کمیّت گرفتار می شود.

برخی تارک الصلاة ها هم نماز می خوانند! و پس از رمضان دوباره نمازشان را ترک می کنند.

میهمانی هایی با قوانین ویژه برگزار می شود. چشم و هم چشمی ها و تشریفات لوکس و پرهزینه که جای خود دارد، کسی به افطاری دعوت می شود که بتواند به نوعی از عهده ی شرمندگی میزبان بدرآید. و عموماً نیازمندان سرِ این سفره ها جایگاهی ندارند. حتی گاهی این هزینه ها قربتاً الی الله شامل قمار هم می شود. و هزینه های هنگفتی که صرف این سورها می گردد، علی رغم نظر میزبان به جیب او برنمی گردد.

عده ای از صاحب منصبان هم تمام این ماه را بجای اینکه مهمان خدا باشند مهمان سفره های مردمی که بی شباهت به سفره های بهشتی نیست، هستند. نیمه ی پنهان این مهمانی ها هم جای خود دارد... !

مردم اهل عبادت و مسجد می شوند و تصور نزدیکی به خدا دارند، ولی عید فطر که فرا می رسد گویی مردم در مبارزه (نه با نفس خویش که با خدا) پیروز شده اند! همه به مصلّی هجوم می آورند.(1) از فردا دیگر کاری به کار خدا ندارند و بجای آنکه تأثیری از رمضان گرفته باشند، تسلیم خدا شوند، و در اندیشه ی خدمت به اجتماع و خلق خدا باشند، عبادت و مسجد را فراموش می کنند به دروغ ها و نیرنگ ها ی قبلی باز می گردند و با خلق الله همان می کنند که می کردند. فطر در این فرهنگ، عید روزه خوارانی می شود که یک ماه برای همرنگی با محیط روزه گرفته یا بهتر بگویم گرسنه مانده اند و اکنون خوشحالند که می توانند بخورند. هرچند که در ماه رمضان نیز آنقدر خورده اند که یحتمل اضافه وزن هم پیدا کرده اند.

عالی ترین فرهنگ فطر به بیان حافظ علیه الرحمة افسوس خوردن به اتمام رمضان است:

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت                 صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

محدودیت ناپسند است و هرگاه در ابعاد مادی باشد ناپسند تر. و بدا به حال آنان که روزه داری خویش را با محدود کردن خود در بخور و نخور های مادی فقط به خود ثابت می کنند. این انسانی است که مورد پسند شیطان است. زیرا خدا می خواهد انسانی بنده ی او باشد که محصور درحصار ماده نیست.

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- مطابق احکام شرعی نماز عیدین در غیر حضور امام(ع) مستحب است.

 

  نوشته شده در  هفدهم شهریور 1387ساعت 15:7

...... |     |......

 

 

 

 

رمضان شاد:

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


بگذارید مطلب امروز را با خاطرات شاد دوره ی نوجوانی آغاز کنم. در سال های دهه ی 60 که در سنین مدرسه بودم، ماه رمضان برای من از بهترین اوقات سال بود. هر روز بعد از اینکه از کار درس و مشق فارغ می شدم، از حدود دو ساعت مانده به افطار، بساط بازی در کوچه فراهم می شد و بچه های شاد گرد هم می آمدند. البته گاهی هم فریادهای ناشی از شدت ذوق کودکان، صدای یکی از همسایگان را درمی آورد.یادش بخیر.

چند دقیقه مانده به افطار، بساط را جمع می کردیم و در کنار سفره ی رنگارنگ افطار که حاصل زحمت چند ساعته ی مادر بود، حاضر می شدیم. عطر و طعم غذاهای مادر در آن روزها را هنوز به یاد دارم. همراه بزرگترها که افطار می کردند ما هم غذا می خوردیم. دیگر در این سال ها از آن سفره ها خبری نیست و هرگاه ناغافل به منزل پدر سری می زنم، یک سفره ی ساده که فقط نصفش باز است را می بینم که که آن دو جوان قدیمی در کنارش مشغول صرف لقمه ای نان و اندکی غذا برای افطارند و مادر دیگر حوصله های  آنروزها را ندارد.

ساعتی پس از افطار با پدر به مسجد می رفتیم. البته باید اعتراف کنم که برای نماز نمی رفتم. بلکه هم بازی هایم که می آمدند من هم می رفتم. مسئولیت آبدارخانه ی مسجد در ماه رمضان به عهده ی همان بچه های هم بازی بود. از این مسجد رفتن هم بغایت لذت می بردیم که راستش را خواهید فکر نمی کنم کسی از آن لذت ها برده باشد.

زمان به سرعت گذشت و دوران سپری شد. وارد سن تکلیف شدم ولی نمی خواستم این حقیقت را قبول کنم. بازهم بچه محل ها را جمع می کردم و قبل از افطار با دهان روزه ساعتی توپ می زدیم. آنقدر می چسبید که گرسنکی و تشنگی را هم فراموش می کردیم. صدای اذان یادمان می انداخت که بایستی افطار کنیم. قرار مسجد را گذاشته و به منزل می رفتیم. البته این بار مسجد رفتنمان هم برای نماز بود و هم ادره ی آبدارخانه و هم آموزش چند مسئله ی شرعی، و البته بعد از مسجد با دوستان دوری در کوچه و خیابان می زدیم و از آینده ها و برنامه ها می گفتیم. درس و کنکور و شغل و البته نتایج و تحلیل های بازی های فوتبال.

با ورود به دهه ی 70 به یکباره تمام آن دوران و ساخته هامان فروریخت. چه در دوره ی دانشجوییم در دیار غربت تهران گذشت، چه در دوره ی سربازی و چه پس از ازدواج، ماه شادی های من به ماه دلتنگی ها بدل شد. و آن روزها دیگر برنگشت.

رمضان ماه میهمانی خداست و خدا دوست ندارد میهمانش دلتنگ و اندوهگین باشد. با این تفکر سال های سال بدنبال دوستان شادی برای شب های رمضانم بودم. بالاخره در تابستان 86 به خواسته ام رسیدم.

از لطف دوستانی که با اجابت خواسته ام رمضان گذشته را برایم گلستان کردند تشکر می کنم. و  امسال نیز بدنبال دوستانی شاد ترم.

 و هل من ناصرٍ ینصرنی؟

  نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:59

...... |     |......

 

 

 

 

شهری که دوست دارم در آن زندگی کنم:

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


شهری که دوست دارم در آن زندگی کنم.

شهر (-POLICEمدینه) از ریشه ی تمدن و (به معنی ماندن) در برابر هجرت (به معنی رفتن) به کار می رود.

با این مقدمه می توان چنین ادعا کرد:

شهر نشینی به معنیِ رقابت برای رسيدن به خواست هاي دنيوي و اصالت دادن به روابط پر زرق و برقی است كه حقیقتی جز توحش در آن هويدا نيست. نتیجه ی این شهر نشینی، نگاهی سیاستمندانه به هر آنچیزی است که در اطراف ما وجود دارد. حتی نگاه سياسي به دين. به عبارت ديگر اقتضای این نوع شهروندی نان خوری به نرخ روز است.

آنچه تا امروز در گوش ما خوانده اند، همه از تمدن بوده، كه متمدن بودن چنين است و چنان، تا جايي كه حتي جرأت تفكر در خلاف جهت آنرا نداريم. اما تمدن چيست و هجرت چه؟

تمدن: ايستادنِ - بشري و شايد شيطاني - براي رسيدن به خواستهاي دنيوي، و هجرت: حركتِ - الهي - براي نيل به آزادگي و خداگونگي است. و لي ما همچنان به شهرنشینی خود مي نازيم و براي متمدن تر شدن برنامه ريزي مي كنيم. تمدن را بنام پيشرفت به ما شناسانده اند و آنچه غير از تمدن است مفهوم ذهني پسرفت را برمي تابد. نه! تمدن براي كسي كه پيرو ايدئولوژي الهي است پيشرفت نيست! وشايد سخن گزافي نباشد اگر بگوييم متمدن شدن براي چنين فردي به معني گرفتاري در دام شيطان است.

احساس کاذبی بنام نیاز اقتصادی، معضل اساسی رندگی شهری است. در حالی که خواستن(خواهش نفسانی که از احساس نیاز درونی نشأت می گیرد) فقر است و نخواستن ثروت.

فقر چيزي جز احساس نداري يا كم داري نيست، لذا اگر به داشته ي خود قانع نباشيم و احساس خواستن در ما وجود داشته باشد، هرچند ميليونها و بل ميلياردها داشته باشيم، باز هم فقيريم.

پس با این اعتقاد نمی توان شهری بود. مگر اینکه رقابتهاي منفي و روابط حيواني در به اصطلاح شهر (كه بهانه ي زندگي اشتراكيمان است) جاي خود را به روابط انساني و سازنده بدهد.

عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

 اصول شهر انتظار، شهر هجرت، شهر تعالی، و شهر امام مندی:

 ستیز با واقعیت موجود و حرکت بطرف حقیقت مطلوب. (انتظار)

جامعه اي حول محور حرکت و هجرت، فارغ از آلودگيهاي جهان معاصر، با اميد به آيه «و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين»،كه الگوي جامعه سازي براي آينده است. (جامعه هجري بسوي جامعه مهدوي)

این، هدفي است که در بيرون مجموعه واقع شده و حرکت به طرف آن، مجموعه را استحکام می بخشد.

تقرب بخدا در اثر تامين رفاه نسبي ، الگو سازي و تعريف عملي نظام صحيح زندگي ،اشتغال مستقيم و گريز از تورم ،اصالت بخشي به مفهوم كار و اصلاح كار ،استفاده شايسته از علم و فناوري در مسير شكوفايي استعدادهاي فردي و جمعي, وتعاون و همياري در ارشاد و انفاق و... دستاوردهايی بی واسطه برای این نوع شهروندی است.

 

و یکی از دوستان اینگونه نظر دادند که:

 

 (تمدن براي كسي كه پيرو ايدئولوژي الهي است پيشرفت نيست! وشايد سخن گزافي نباشد اگر بگوييم متمدن شدن براي چنين فردي به معني گرفتاري در دام شيطان است)اساسا دوباره باز باید واژه تمدن را تحلیل کرد.چه کسی می گویداگر دنبال ایدئولوژی الهی و اسلامی هستیم پس نباید راه تمدن را در پیش بگیریم.این یک دید کاملا تک جانبه.
من دقیقا این واژه را بنا به تحلیل زیبای آقای مصطفی زمانی می گیرم.اولا تمدنی داریم تعریفش را می کنیم فقط بحث پیشرفت و اقتصاد نیست این یک تعریف ناقص است.چون اقتصاددانان از منظر خود به تمدن نگاه می کنند.سیاستمدار هم همینجور و فلاسفه هم و الی آخر...من سخن قشنگ ویل دورانت رو واقعا تو بحث تمدن عالی می بینم.
اما اگه بخواهیم به تمدن کلی نگاه کنیم از نظر خودم:به دو قسمت:تمدن شرقی و غربی.در این میان یک تمدن دیگری هم داریم به اسم تمدن اسلام.و من دقیقا مخالف با سخن کسانی هستم که می گویند اسلام یک تمدن نیست.اساسا تمدن غرب با تمدن اسلام این فرق را دارد که در تمدن غرب روی بحث اخلاق کشیده شده است و موضوعات دیگراسلام نه شرق است و نه غرب.بلکه یک تمدن کامل و جامعیست که هم پیشرفت دارد هم تفکر هم عقلانیت هم صنعت و هم اخلاق.باز دقیقا شبیه به بحث سنت و مدرنیته میشه.تو کتاب ثوره الاسلام هم دکتر ابوشادی گفته بودن که بین اسلام و تمدن اساسا هیچ اختلافی نیست چون تمدن یکی از نتایج برنامه ای اسلامی و فلسفه عملی و تمدنی اسلامی است.در واقع فک می کنم چون روح اسلام جهانی هستش و در راه سعادت اجتماع از تمدن های مختلفی اقتباس می کنه و آثار اون در تمام گوشه و کنار زندگی بشر رسوخ کرده وسعادت بشر رو بهمراه داره....اسلام برنامه های یه بشر رو طوری تنظیم کرده که تکامل صنعتی و اخلاق همدوش همدیگه باشن و در واقع تمدن اخلاقی اون رکن اساسی یه تمدنه.

 

جواب:

دوست عزیز سلام:

نظر شما در مورد اسلام و مدرنیته یا اسلام و تمدن دارای نقص خاصی است.

اگر هجر و تمدن را رو در روی هم بدانیم، اسلام «هجری» است نه متمدن.

از نظر من تمدن واژه ای است همراه با نوعی توهم. تعریف تمدن، هم به لحاظ چیستی و هم به لحاظ چگونگی، توأم با توهم است. هیچ فیلسوف یا جامعه شناس یا ... نتوانسته تعریف جامع و مانعی از تمدن ارائه دهد. و حوزه ی هیچ گونه تمدنی بطور دقیق مشخص نیست!  پس واقعاً تمدن چیست؟ آیا جز توهمی است که به ذهن ما افکنده اند؟

تمدن در نظر شما چه مفهومی دارد؟

آنکه شما می گویید تمدن شرق و تمدن غرب، اصولاً امام خمینی معتقد است که هر دوی اینها یکی هستند. امروز ما می توانیم تفکر آن روز امام را به این نحو تحلیل کنیم که: آری، غرب اومانیست و شرق اومانیست چون هر دو از مادر اومانیته متولد شده اند در واقع یکی هستند. ولی اسلام بر خلاف آن دو بر محور خداست نه انسان. لذا اسلام راستین «هجر» دارد نه تمدن. تمدن اسلامی ساخته ی سلسله ی بنی عباس ملعونی است که غاصبین حق امامان معصوم(ع) بوده اند.

همه ی این مفاهیم در نهایت به دو واژه ی (توسعه و تعالی) ختم می شوند. برتافتن «توسعه» که نتیجه ی متمدن شدن است، پیشرفت در سطح است و در نهایت به آمریکایی شدن می انجامد. لیکن برتافتن «تعالی» که نتیجه ی مهاجر بودن است، پیشرفت در حجم است که به تحقق هر آنچه اراده ی الهی است خواهد انجامید. فراموش نکنیم که افزایش حجم حتماً افزایش سطح را نیز در پی خواهد داشت.


 

این هم صدای آقای سیف که بالاخره در آمد:

سلام خدمت دوست عزیزم.
شهر نشینی و مدرنیته اسلامی را پیامبر در مدینه بنا نهادند،هر چند که از مکه هجرت کردند.این بیانگر این است که شهر نشینی به ذات برخلاف اسلام نیست و اصولا هر چند ایمان هجری است اما هجرت به کجا؟به شهری دیگر.حال به چه شهری؟نا کجاآباد؟خیر به مدینه به حبشه یا چون موسی به شهر شعیب و یا چون مسیح به اورشلیم.
اما این هجرتها را همیشه برگشتی بوده به مبدا.یعنی این هجرتها تاکتیک شکل گیری حرکت است در بستر مناسب.

 

و اما جواب:

سلام خدمت دوست و برادر عزیزم جناب آقای سیف:
پیامبر یه مدینه هجرت کرد و آنجا مدینه النبی شد لیکن منظور بنده هجرت فیزیکی نیست! شهر نشینی به ذات برخلاف اسلام نیست ولی همانطور که فهمیده اید ایمان هجری است. اما هجرت به کجا؟ جواب اینست که : هجرت از خود و خواست هایمان به خدا و خواست هایش.
هجرتی بی بازگشت! که یک هجرت استراتژیکی است.

 

 این هم نظر آقا یوسف:

سلام دوست بسيار عزيزم
نوشته ايد " هیچ کس نتوانسته تعریف جامع و مانعی از تمدن ارائه دهد". مطمئناً مستحضر هستيد كه اين شامل موارد بسيار از تعاريف است، و بنده به عنوان يادآوري تعريفي از تمدن را ارائه مي كنم که تقریباً جامع است.(1)
تمدن مجموعه ای از کاروندها و دستاوردهای مادی و معنوی است که انسانها در جهت شکوفاسازی و در مسیر سامان دادن به زندگی خویش ایجاد می کنند.
ویل دورانت تمدن را عبارت از نظمی اجتماعی می داند که در نتیجه وجود آن، خلاقيت امكان پذير مي باشد و جريان پيدا مي كند.
گروهی از دانشمندان مانند لنسکی ولنسکی تمدن را نظام اجتماعی فرهنگی پیشرفته ای می داند که که دارای خط و نوشتار و جامعه شهری است. یعنی جامعه ای که دارای خط و زبان و دانش فلسفه و فناوری پیشرفته است متمدن به حساب می آید.
گروهی فرهنگ مادی را تمدن می نامند که شامل ظواهر و جنبه های بیرونی زندگی در جامعه است یعنی ابزار آلات و اختراعاتی که در زندگی استفاده می کنیم از زمره تمدن هستند.(2)
در پاسخ به جواب خانم ...  نوشته ايد" اسلام تمدن ندارد"! اگر واژه تمدن اسلامی از دیر باز مورد استفاده قرار می گیرد منظور از بيان آن تاثير تجانس دهنده فرهنگي دوره اسلامي است كه در آثار و ابنيه و بلكه در فرهنگ و شيوهء زندگي مردم و بنا كردن جماعت ها نيز هويدا است.(3)
اگر ما بگوييم كه تمدن ما -صرفا-“اسلامي“است، پس در اينصورت ما دين اسلام رامشروط به تاريخ ساخته ايم. هم هانري كوربن، اسلام راپديدهء فرا تاريخي وتاريخي قدسي تعريف مي كند، و هم عبدالكريم سروش دين را اساسا پديده فر اتاريخي مي داند.
تمدن ما تاريخ داشته است ويك دوره اين تاريخ “دوره اسلامي” بوده است، و اگر مي گوييم تمدن اسلامي منظور مشخصاتي است كه پس ازحلول دين مقدس اسلام، سيرتمدن در اين حوزه مطابق به آن مشخصات دگرگون شده است.(4)
البته بايد ياد آور شوم خاصتاً امروزه اصطلاحهاى”تمدن مسيحي “ويا ”تمدن اسلامي”، پس از نظريه جنگ تمدنهاى هانتينگتون ديگر دقيق نيستند و به مغالطه مى انجامند، زيرا دين را مانند سرنيزه يى برسرتمدن نصب مي كنند تا از ان دلايلي براى جنگ هاي جديد مردمان برون کشیده شود.
(5)

 

جواب:

با سلام و تشکر از دوست گرامی، آقای یوسف

1-      خودتان مدعی هستید که تعریفتان تقریباً ! جامع است. حال من چه بگویم؟!!!

2-    چهار تعریف از تمدن ارائه کرده اید. بالاخره کدام تعریف درست است؟ قطعاً اگر یکی درست بود نیازی به تعریف دوم نبود. ضمناً در جایگاه یک محقق حتماً همه ی اینها را مطالعه کرده ام و نقص همه ی این تعاریف را دریافته ام که مجال بحث آن نیست.

3-     اسلام تمدن ندارد. اگر دارد می توانید بیان کنید! شاید هم منظور شما دوره های انحطاط اسلامی است که با غصب منصب حضرت امیر المومنین(ع) به تدریج آغاز شد و در دوره ی مأمون عباسی به اوج خود رسید! و با ترجمه ی آثار یونانی تحریفی را در اسلام رقم زد که امروز هم از دست آن خلاصی نداریم! حتی به بیان بزرگان علوم دینی، تفسیر قرآن هنوز هم در گیر منطق ارسطویی است. و این حاصل همان به اصطلاح تمدن است.

4-    جالب اینجاست که بدانید تاریخ به عنوان یک علم هیچ جایگاهی در اسلام ندارد. حتی کلمه ی تاریخ در قرآن نیامده است! همه ی تاریخ(گذشته و آینده شناسی) ساخته و پرداخته ی یهود است. آنچه در اسلام موضوعیت دارد (عهد و عاقبت) است که تفاوت بسیاری با مدل تاریخِ یهود دارد و از آن کامل تر است.

5-      این مسأله اصلاً مدّ نظر بحث ما نیست.

 

  نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:33

...... |     |......

 

 

 

 

سود پرستي،بنياد اقتصاد آزاد

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


سود پرستي،بنياد اقتصاد آزاد:

گرانی، فشار عمده ای است که بر مردم وارد مي شود. و عده ای اين فشار را آگاهانه و از سر رضا و تسليم تحمل مي كنند و نه تنها مال٬كه جان را نيز فدا خواهند كرد تا اسلام پايدار بماند و پرچم شريعت محمدي(ص) به اهتزاز درآيد.

 قصد طرح مشكلات نيست،  مي خواهم از ديد علم اقتصاد در اين باب بنگارم.  چرا اجناس گران می شود؟ روشن است كه قيمت اجناس تابعي است  مابين عرضه و تقاضا.  هنگامي كه عرضه کمتر از تقاضا باشد قيمت افزايش مي یابد. این یک اصل است. حالا به همين اصل ازدیدِ اخلاق اسلامي می نگريم.

 آيا صرف نظر از رابطه عادلانه اي كه بين نيازهاي حقيقي و عرضه كالا وجود دارد، علت اصلي گراني اجناس سود پرستي محتكران و واسطه ها و ولعِ مسرفانه ی عده اي از مردم زياده خواه نيست؟
در قوانين علم اقتصاد وقتي سخن از تقاضا است،  هرگز بين نيازهاي حقيقي انسان و نيازهاي كاذب مسرفانه او تفاوتي قائل نمي شوند٬حال آنكه كميت و كيفيت تقاضا دقيقا با اسراف و قناعت، و زهد و حرص  تناسب دارد. در این نگاه بحث از تقاضا كاملاً اخلاقي است، اما در علم اقتصاد "مطلق تقاضا" مطرح است و سخني از اين موضوع به ميان نمي آيد كه آيا اين تقاضا حقيقي است و يا كاذب؟ آيا اين تقاضا از نيازهاي طبيعي و انساني سرچشمه گرفته است يا ريشه در خواسته هاي حيواني و حرص و ولع و اسراف و زياده طلبي دارد؟؟؟

قواعد علوم انساني غرب همه در اين خصوصيت مشتركند و اخلاق را ضرورت زندگی انسانی نمی دانند!  ممكن است بپرسید كه: «خوب! فرض كنيم سخن شما درست باشد. چه تفاوتي مي كند ؟» تفاوت كار  اينجاست كه در تعيين خط مشي سياسي و اقتصادي و اجتماعي صرفا بايد براي آن نيازها و تقاضاهايي قائل به اصالت شد كه حقيقي است و اگر اينچنين شود، ديگر قواعدي كه علم اقتصاد و ديگر علوم انساني بر آن بنا شده اند فقط در شرايط خاصي درست است و نه در همه شرايط... و قاعده اي كه اينچنين باشد ديگر قانون نيست و ارزش علمي ندارد. قانون علمي قاعده اي است كه در همه شرايط درست باشد.
براي روشن تر شدن مطلب نمونه ای قرآنی را مورد بررسی قرار می دهیم:

 حضرت شعيب(ع) پيامبري است كه بر قوم مدين مبعوث شده است و آنچنان كه در آيات مباركه آمده٬فسادي كه در ميان آن قوم رايج است جنبه اقتصادي دارد. حضرت شعيب به آنها مي فرمايد:
اوفوا الکیل ولا تکونوا من المخسرین وزنوا بالقسطاس المستقیم ولا تبخسوا الناس اشیاءهم ولا تعثوا فی الارض مفسدین واتقوا الذی خلقکم والجبلة الاولین

و به سوى مدين، برادرشان شعيب را (فرستاديم)؛ گفت: «اى قوم من! خدا را بپرستيد، که جز او معبودى نداريد! دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است؛ بنابر اين، حق پيمانه و وزن را ادا کنيد! و از اموال مردم چيزى نکاهيد! و در روى زمين، بعد از آنکه (در پرتو ايمان و دعوت انبياء) اصلاح شده است، فساد نکنيد! اين براى شما بهتر است اگر با ايمان هستيد!


اين احكام در عين حال كه اقتصادي است٬اخلاقي است. در اينجا مرزي ميان قواعد اقتصادي و اخلاقي وجود ندارد و اقتصاد امري كاملا اخلاقي است. چه چيزي قوم مدين را به كم فروشي و كسب حرام كشانده است؟ اگر ما اكنون در ميان قوم مدين زندگي مي كرديم و اقتصاد رايج در ميان آنان را به صورت قواعدي علمي! تنظيم مي كرديم٬آن قواعد چه ارزشي مي توانست داشته باشد؟!
مسلماً رعايت آن قواعد اقتصادي مي توانست ما را در كسب سود بيشتر و جمع مال و پولدار شدن موفق کند. در چنين شرايطي اگر حضرت شعيب ما را از اين قواعد بازمي داشت٬آيا ايشان رامتهم نمي كرديم كه شما مسائل اخلاقي را با قواعد اقتصادي قاطي كرده ايد...؟ آخر اخلاق چه ارتباطي به اقتصاد دارد؟ مگر نه اين است كه اكنون بنيان نظام اقتصادي جهاني بر ربا و كسب سود هرچه بيشتر، از هر راه ممكن قرار گرفته است ؟ مگر بنيان اقتصاد سرمايه داري كه بر همه جهان حكم مي راند بر سود پرستي نيست ؟ آيا اين سودپرستي محدود به مقيدات اخلاقي است ؟ در اقتصاد امروز وقتي از تناسب بين سود و سرمايه سخن مي رود٬آيا حكم در تحت شرايط اخلاقي و مذهبي صادر مي شود يا مطلق است ؟... قواعد اقتصاد تنها در شرايطي درست است كه جلوي سودپرستي انسان ها از هرطريق شرعي و غيرشرعي باز باشد.  
هستند  آقاياني كه وقتي صحبت از اقتصاد اسلامي به ميان مي آيد مي گويند: اقتصاد كه اسلامي و غير اسلامي ندارد. قواعد اقتصادي در همه جاي دنيا و در همه اجتماعات يكسان است و همين قواعدي است كه در كتاب هاي علمي اقتصاد گفته اند. منتها اسلام مي كوشد كه اين قواعد را به محدوده مقيدات اخلاق بكشاند... و البته ظاهر اين حرف بسيار به حقيقت شبيه است٬غافل از آنكه همه مباني و تعاريف اقتصادي وقتي در نظام اقتصادي اسلام بررسي مي شوند كاملاً ديگرگونه مي شوند. في المثل اگر اقتصاد را همانگونه كه غربي ها تعريف كرده اند ((مطالعه روشهايي كه انسان براي برآورده ساختن نيازهاي خويش بااستفاده از منابع محدود به كار مي گيرد)) بدانيم ٬ از همان آغاز با تقسيم نيازها به مادي و معنوي٬حقيقي و كاذب٬سير انديشه اقتصاد اسلامي طريقي مخالف علم رسمي اقتصاد مي پيمايد و در همين ادامه پرواضح است كه همه مفاهيم اقتصادي و تناسب بين آنها تبدیل به نظام اقتصادي ديگري مي شوند كه مي توان آن را ((اقتصاد اسلامي)) خواند.

باز نویسی از:  توسعه و مباني تمدن غرب٬سيد مرتضي آويني

  نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:12

...... |     |......

 

 

 

 

گفتمان عدالت:

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


معنى عدالت:
((خـدا بـه عدالت و احسان و بخشش به خويشاوندان فرمان مى دهد و از فحشا و زشتكارى و ستم نهى مى كند, باشد كه پذيراى پند شويد)).
ـ امـام عـلـى (ع ) درباره آيه ((خدا به عدالت و احسان فرمان مى دهد)), فرمود: مقصود ازعدالت, انصاف است و از احسان, بخشش و تفضل.
«ان الله یامر بالعدل ... .»

بی عدالتی خروج از امر الهی است و عدالت یعنی قرار دادن هرچیز سر جای خود.

شعبه هاى عدالت:

ـ امـام عـلـى (ع ): عـدالت چهار شعبه دارد: فهم دقيق , دانش عميق , حكمت شكوفا و بستان بردبارى.
ـ ايـمان بر چهار پايه استوار است : برصبر و يقين و عدالت و جهاد، عدالت نيزچهار شاخه دارد: فهم ژرفـ, دانـش عميق, حكمت شكوفا و بردبارى استوار, هركه فهيم باشد, از ژرفـاى دانـش آگـاه شـود و هـركـه از ژرفاى دانش آگاه شود, ازآبشخورهاى حكمت بـنوشد و هركه بردبار باشد, در كار خود كوتاهى نورزد و در ميان مردم خوشنام زندگى كند.

ارزش عدالت از دید روایات:

ـ امام على (ع ): عدالت, شالوده اى است كه جهان بر آن استوار است.
ـ عـدالـت, تـرازوى خـداى سبحان است كه آن را در ميان خلق خود نهاده و براى برپاداشتن حق نصب كرده است.
ـ خداوند پاك, عدالت را برپادارنده مردمان و مايه دورى از حق كشي ها وگناهان و وسيله آسانى و گشايش براى اسلام قرار داده است.
ـ عدالت, برپادارنده مردم و زيور حكمرانان است.
ـ امام صادق (ع ): عدالت , از آبى كه شخص تشنه به آن مى رسد گواراتر است.
ـ عدالت از عسل شيرين تر, از مسكه نرمتر و از مشك خوشبوتر است.
ـ امام على (ع ): عدالت, مطبوع است و هواى نفس , منحرف و ستمگر.
ـ فاطمه زهرا(س): خداوند عدالت رابراى آرامش دلها واجب فرمود.

گستردگى عدالت:
ـ حكيمى براى هفت جمله , هفتصد فرسنگ در پى حكيمى ديگر رفت، یک جمله اين بود كه از او پرسيد: فراختر از زمين چيست؟
آن حكيم پاسخ داد: عدالت, فراختر اززمين است.
ـ امـام عـلـى (ع ) دربـاره زمـيـنـهـايـى كـه عـثـمـان بـه تـيـول داده بود و برگرداندن آنها به مـسلمانان ,فرمود: به خدا سوگند, اگر زمينى را بيابم كه به كابين زنان رفته و كنيزان به وسيله آنـها خريدارى شده باشند, بيگمان آن را برمى گردانم, زيرا, عدالت فراخ است و هركه عدالت بر او تنگ آيد, بى عدالتى بر وى تنگ تر آيد.
ـ امـام بـاقـر(ع ): چـه گـسـتـرده اسـت دامـنـه عدالت! اگر در جامعه عدالت اجرا شود, مردم بى نيازمى شوند.

عدالت و سياست:

ـ پيامبر خدا(ص ): عدالت, سپرى نگهبان و بهشتى ماندگار است.
ـ امام على (ع ): عدالت برترين دوسياست است.

ـ عدالت, فضيلت فرمانروا (يا قدرت ) است.
ـ عدالت, سپر دولت هاست.
 ـ عدالت, نظام فرمانروايى است .
ـ عدالت پيشه كن, تا (همچنان )حكومت كنى .
ـ به عدالت رفتار كن, تا پادشاهى كنى .
ـ سياست دادگرى سه چيز است : نرمى توام با دورانديشى, سختگيرى در عدالت و احسان همراه با ميانه روى.
ـ هيچ چيز مانند عدالت, شهرها راآباد نكرده است.
ـ عدالت متضمن پيروى كردن ازسنت خدا و پايدارى دولت هاست.

ـ عدالت , مردم را اصلاح مى كند.
ـ عدالت, كسى را كه به آن عمل كند از افتادن مظالم و حقوق مردم به گردنش آسوده مى كند.
ـ با عدالت است, كه كار ملت اصلاح مى شود.
ـ به سبب عدالت, بركت ها دوچندان مى شود.
ـ عدالت فرمانروا, بهتر از فراخى و حاصلخيزى زمان است.
ـ پيامبر خدا(ص ): يك ساعت عدالت ,بهتر از شصت سال عبادت است كه شبش به عبادت و روزش بـه روزه دارى بـگـذرد و يك ساعت بى عدالتى در حكومت (يا داورى ) نزد خدا بدتر از شصت سال گناه است.

 

تأثیر عدالت در روابط حاکمیتی:

حكومت و روابط حاكميتي در كيفيت انسانها تأثير غيرقابل انكاري دارد. هرگاه كرامت انسان در جامعه بوسيله ي حكومت مراعات نگردد نمي توان از توده ي مردم انتظار غير معقول داشت. در كلام امير المومنين آمده است كه هرگاه فرومايگان بر جامعه مسلط شوند گرانمايگان ورافتند، يا، چون امور بدست اراذل افتد افاضل هلاك شوند.

و كرامت انساني جز به عدالت محقق نمي شود. عدالت لازمه ي تربيت است ؛در كلام اميرالمومنين(ع) به صراحت آمده است:

العدل حياة - بالعدل تصلح الرعية - ما عمرت البلاد بمثل العدل اص127

عدالت بهترين وسيله است تا بتوان مردمان را از آلودگيها پالود و به راستى و درستى سير داد، در سخنى ژرف از امير مؤمنان(ع ) آمده است: جعل الله سبحانه العدل قوام الانام، و تنزيها من المظالم و الاثام، و تسنية للاسلام
خداوند سبحان عدل را ستون زندگى مردم، و سبب پاكى از ستمكاريها و گناهان، و روشنى چشم اسلام قرار داده است.

سيره پيامبران بر اين بوده است كه با زدودن ستمها و برپا كردن عدالت، آدميان را به صفات و كمالات الهى متصف كنند.

در حكومت ظلم انسانها به خوارى كشيده مى شوند، گناه و معصيت مى كنند، و دست به تباهى مى زنند؛ اما در حكومت عدل استعدادها شكوفا مى شود، خردها به كمال مى رسد و حكمت و علم فراگير مى شود. شاخصه و نمونه اعلاى اين تربيت ، در حضور حجت حق، امام زمان (عج ) تحقق مى يابد؛ تا جايى كه در آن زمان فرخنده زنان در خانه ها باكتاب خدا و سنت پيامبر قضاوت مى كنند. از امام باقر(ع ) روايت شده است كه فرمود:توتون الحكمة فى زمانه حتى ان المراءة لتقضى فى بيتها بكتاب الله تعالى و سنة رسول الله(ص )

در دولت مهدى (ع ) به همه مردم علم و حكمت مى آموزند تا آنجا كه زنان در خانه ها با كتاب خدا و سنت پيامبر(ص ) قضاوت مى كنند.

امام باقر(ع ) درباره تحول تربيتى و اكمال عقول در آن دوره مى فرمايد:

چون قائم ما قيام كند، دست خود را روى سر بندگان مى گذارد و بدين ترتيب خردهاى مردمان را به كمال مى رساند و اخلاقشان را كامل مى كند.       بحارالانوار، ج 52، ص 336

آن حضرت به تاييد الهى، خردها را نورانى مى كند تا مردمان پيروى هوا و هوس نكنند و خلق و خويها را الهى مى كند تا به نيكى و درستى زندگى كنند. واينها همه در سايه ي تحقق عدل محقق مي شود.

روایاتی در مورد زمامدار بیدادگر:

ـ پـيـامـبـر خـدا(ص ): نـخستين كسى كه به دوزخ مى رود, زمامدارى است كه عدالت نورزيده و ثروتمندى كه حقوق مالش را نپرداخته است و تهيدست پرفخر.
ـ شفاعت من شامل حال قدرتمندبيدادگر ستمگر, نمى شود.
ـ پـيـامـبـر خدا(ص ) در آخرين خطبه اش در مدينه در پاسخ به پرسش على (ع ) از جايگاه زمامدار بـيـدادگـر, فرمود: او چهارمين نفر از چهار نفرى است كه روز قيامت سخت ترين عذاب را دارند: ابليس, فرعون, آدم كش وچهارمينشان زمامدار بيدادگر.
ـ كـسـى كه بر ده نفر فرمانروا شود و در ميانشان به عدالت رفتار نكند, روز قيامت در حالى آورده مى شود كه دستها و پاها و سرش در سوراخ تبرى جاى داده شده است.

ریشه ی درونی عدالت:

ـ امـام عـلـى (ع ): فضايل چهارگونه اند:اول حكمت است و جانمايه آن انديشه باشد, دوم عفت اسـت و جانمايه آن شهوت باشد, سوم شجاعت است و جانمايه آن غضب باشد,و چهارم عدالت است و جانمايه آن اعتدال قواى نفسانى باشد.

نسبت عدالت و ايمان:
«كـسـانـى كـه ايمان آوردند و ايمان خود را به هيچ ستمى نياميختند, ايمنى از آن ايشان است و ايشان رهيافتگانند».
ـ امام على (ع ): عدالت, زيور ايمان است.
ـ عدالت, سر ايمان و مجمع نيكي هاست.

نسبت عدالت و فضيلت:
ـ امـام عـلـى (ع ) در پـاسـخ بـه ايـن پـرسش كه : عدالت برتر است يا بخشندگى ؟
فرمود: عدالت هـرچـيـزى را در جـاى خـودش مـى گـذارد و بـخشندگى امور را از جهتشان خارج مى سازد, عـدالـت سـيـاستى فراگير است اما بخشندگى عارضه اى خصوصى است.

نسبت عدالت و زندگى:

ـ امام على (ع ): عدالت, زندگى است.
ـ عدالت, مايه حيات حكم هاست.
ـ امـام كـاظـم (ع ), دربـاره آيـه ((زمـيـن را بعد از مرگش زنده مى كند)), فرمود: منظور زنده كردن زمين با باران نيست, بلكه خداوند مردانى را مى فرستد كه عدالت را زنده مى كنند و با زنده شدن عدالت زمين نيز زنده مى شود.

نسبت مهدویت و عدالت:

ـ امام حسن عسكرى (ع ) به عمه خود حكيمه دخت محمدبن على بن موسى الرضا(ع ), فرمود: امشب نزد مـا بـمـان , زيـرا بـزودى فرزندى به دنيا خواهد آمد كه نزد خداى عزوجل گرامى است و خداوند عزوجل به وسيله او زمين را پس از مردنش زنده مى كند.
ـ امـام بـاقـر(ع ) درباره آيه ((بدانيد كه خدا زمين را بعد از مردنش زنده مى كند)), فرمود: خداى عزوجل زمين را بعد از آن كه مرد به وسيله قائم (ع ) زنده مى كند.
ـ امام صادق (ع ), در پاسخ به پرسش از همين آيه , فرمود: مقصود, عدالت بعد از ستم است.

نخستين گام عادل بودن:

ـ امـام على (ع ): از محبوبترين بندگان خدا نزد او, بنده اى است كه خداوند وى را در برابر نفسش يـارى رسانده, پس اندوه را زيرپوش خود كرده و ترس (از خدا) را بالاپوشش. چنين كسى از معادن دين خدا و اوتاد زمين اوست ,خويشتن را ملزم به عدالت كرده است و نخستين گام عادل بودن او دور كردن هوا و هوس ازخويش بوده است.

سفارش به رفتار عادلانه با دشمن و هنگام خشم:
«اى كـسـانـى كـه ايـمان آورده ايد براى خدا قيام كنيد وبه عدل گواهى دهيد و دشمنى با يك گروه وادارتان نكند كه عدالت نورزيد.»
ـ امـام عـلـى (ع ) در سـفـارش به فرزند بزرگوارش امام حسين (ع ), مى فرمايد: تو را سفارش مى كنم به تقوای الهی در روزگار توانگرى وتهيدستى و به رعايت عدالت با دوست و دشمن.
ـ امـام عـلـى (ع ), در سـفـارش بـه فـرزنـد بـزرگـوارش حـسـن (ع ), مـى فرمايد: فرزندم! تو را سفارش مى كنم به گزاردن نماز در وقتش و رعايت عدالت در هنگام خشنودى و خشم.

عادلترين مردم:

ـ پـيامبر خدا(ص ): عادلترين مردم كسى است كه بر مردم همان پسندد كه بر خود مى پسندد وبر آنان نپسندد آن چه را بر خود نمى پسندد.
ـ امام على (ع ): عادلترين مردم كسى است كه در عين داشتن قدرت, انصاف داشته باشد.
ـ عادلترين مردم كسى است كه با آن كه بر او ستم كرده به انصاف رفتار كند.
ـ عادلترين خلق , كسى است كه بيش از همه به حق داورى كند.
ـ شخصى به رسول خدا(ص ) عرض كرد: دوست دارم عادلترين مردم باشم، فرمود: آن چه براى خودت دوست دارى, براى مردم نيز دوست بدار تا عادلترين مردم باشى.
ـ امـام على (ع ): عادلانه ترين روش اين است كه با مردم آن گونه رفتار كنى كه دوست دارى باتو رفتار كنند.
ـ منتهاى عدالت , اين است كه آدمى با خودش به عدالت رفتار كند.
ـ هيچ عدالتى , برتر از رد مظالم نيست.

ياوران عدالت:

ـ امـام عـلـى (ع ): براى عدالت از حسن نيت داشتن درباره ملت و كم كردن طمع و پارسايى زياد, كمك بگير.
ـ هـرگـاه رعيت حق زمامدار را بگزارد و زمامدار حق رعيت را, حق در ميان آنان عزيز ونيرومند شود و راههاى دين هموار و نشانه هاى عدالت برپا و كارها در مجراى طبيعى خودپيش رود و بدين سان زمانه اصلاح شود و به ماندگارى دولت اميد رود و طمع دشمنان , به ياس مبدل گردد. در غیر اين صورت اتحاد و يكپارچگى به اختلاف گرايد و نشانه هاى ستم و انحراف آشكار شود.

  نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:25

...... |     |......

 

 

 

 

دموکراسی (رأى اكثریت)

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


(باز نویسی و تلخیص مبحث اولِ کتابِ حکومتِ فرزانگانِ سید مرتضی آوینی)

رضا رسولی

مقدّمه:

اگرعصر ما، عصر احیاء مجدّد اسلام و تمهید آن مقدّمات علمى و اجتماعى باشد، كه مبناى تمدّن آینده بشریت در كره ارض قرار خواهد گرفت. براى ما مسلمانان، و خاصّه مسلمانان ایران، هیچ تردیدى در این زمینه وجود ندارد كه از این پس، تاریخ این سیاره به مرحلهاى جدید از صیرورت خویش وارد شده كه مىتوان آنرا «عصر پشیمانی و بازگشت» نامید. این « پشیمانی و بازگشت» که هم اكنون به روشنى در سراسر زمین مشخص است، به سرعت به انحطاط تمدّن كنونى بشر كه ریشه در«استكبار شیطان» دارد، خواهد انجامید و اهل زمین، اهلیت ولایت آل محمد(ص) را خواهند یافت و ظهور موعود را درك خواهند كرد ؛ چرا كه او عینِ ظهور و حضور است و این مائیم كه درغیبتیم و محجوب، و اینچنین بر ماست كه حجابهاى ظلمت را به یكسو زنیم و اهلیتِ حضور بیابیم و زمینههاى رجعت به مبانى اسلام را درهمه ی ابعاد فراهم سازیم.

«آیا رأى اكثریت معیار حقّ است؟» با توّجه به آنچه گذشت، این بحث از مهمترین مباحثى است كه باید در جهت «رجعت به مبانى حاكمیت سیاسى- اجتماعی در اسلام» مطرح شود، چرا كه از یكطرف امروز در همه نظامهاى حكومتى «رأى اكثریت» معیار مطلقى است كه هیچ معیار و میزان دیگرى را یاراى همسنگى با آن نیست، و از طرف دیگر نظام جمهورى اسلامى ایران نیز ظاهراً مشابه نظامهاى حكومتى مدرن، براساس قوای سه گانه ی مونتسکیو اداره می شود و داراى «نظام پارلمانى» است كه مبتنى بر یك «قانون اساسى» مشخص و«رای اكثریت» قانونگذارى مىكند. لذا با توجه به اینکه هنوز توفیقی در جهت تحقیق در «مبانى حاكمیت دراسلام» نیافته ایم و «تأسیسات و فرهنگ سیاسى» حاكم بر جامعه مان را منطبق با «معیارهاى اصیل و حقیقى اسلام و قرآن» بازسازى نکرده ایم، چه جایگاهی برای دموکراسی در اداره ی جامعه می توانیم قائل شویم؟

***

«رأى اكثریت بمثابه حقّ»
نظامهاى حكومتى تمدّن امروز بشرى، همگى مبتنى بر «رأى اكثریت بمثابه حقّ» مىباشند. حتّى در جوامع اشتراكى كه ظاهراً دیكتاتورى «پرولتاریا» یا «طبقه كارگر» وجود دارد، همین معنا بصورت دیگرى در «شوراها» و «تشكیلات متمركز حزبى» و«انتخابات» ظهور پیدا كرده است. امّا آیا در حكومت اسلامى هم، «رأى اكثریت» مىتواند بمثابه«حقّ مطلق» معتبر باشد؟ و در این صورت، جایگاه «مردم» در حكومت اسلامى كجاست؟

اگر این مسأله را از جنبه تاریخى بررسى كنیم، به دو مسأله ی بسیار مهم در صدر اسلام برخورد خواهیم کرد: 1-غزوه ی خندق(احزاب) 2-شورای سقیفه ی بنی ساعده ، که این دو ماجرا را مورد بررسی قرار می دهیم:

1-جنگ احزاب:

در مطالعه تاريخ صدر اسلام به قضيه جنگ احزاب برخورد می کنيم. رسول الله(ص) دراولين اقدام برای اتخاذ سیاست دفاعی در این نبرد، عده اي از اصحاب را جمع كرد و به نظرات آنان گوش داد . هر كس نظري داشت، سلمان فارسي نيز پيشنهاد كندن خندقي را داد كه مورد تاييد رسول الله(ص) قرارگرفت. واين بحث به عنوان دلیلی برای دموكراتیک معرفی کردن اسلام مورد توجه قرار گرفته است.

آنچه از اين داستان نتيجه مي شود اين است كه پيامبر به نظرات ديگران گوش داد. در اين ماجرا نه اهل مدينه اعضاي شورا را انتخاب كردند و نه جمع منتخب به نظر سلمان راي داد. تنها دستاويز آنان كه اسلام را ديني دموكراتيك معرفي مي كنند همين ماجراست در حاليكه اثري از دموكراسي و راي اكثريت در آن دیده نمی شود و اصولاً ماهيت مشورت و شورا متفاوت است.

2-سقیفه ی بنی ساعده:

علی رغم ابلاغ اکمال دین در غدیرخم با معرفی حضرت علی(ع) به عنوان جانشین رسول الله(ص)، توافقی میان منافقین مهاجر و به اصطلاح تازه مسلمانانی که در جریان فتح مکه با نقشه ی شومِ حمله از درون به اسلام گرویده بودند، صورت گرفت که مانع تحقق دکترین غدیر شد. مبنای این توافق بر این بود که امامت و خلافت که در زمان رسول الله(ص) در شخصیت پیامبر(ص) جمع شده بود، دو شقّه شود. امامت و رهبری دینی در خاندان رسول الله(ص) باقی بماند و آنان به هیچ عنوان اجازه ی دخالت در امور مربوط به خلافت را نداشته باشند و خلافت میراثِ عموزادگان پیامبر(فرزندان امیّه) باشد و این به معنی تهی کردن اسلام از محتوا و توجه به صورت آن بود. آنچه اهمیت داشت این بود که می شد هر محتوایی در قالب اسلام ریخت. درواقع اولین حرکت اساسی در تاریخ اسلام برای جداکردن دین و سیاست در سقیفه ی بنی ساعده به انجام رسید. شرایطی در سقیفه فراهم شد که مقبولیتی میان دعوت شدگان برای این نظر فراهم آمد. و خلافت به ابوبکری رسید که در واقع نماینده ای برای ابوسفیان و معاویه بود. وبه این ترتیب خلافت غصب و از امامت جدا شد. ناگفته پیداست که ابوسفیان و معاویه با سابقه ی اندک مسلمانی در این ماجرا رای نمی آوردند.

به این ترتیب و با هر توجیهی که در آن روزگار داشت و امروز برای ما مجهول است رای اکثریت برای اولین بار به مثابه ی حق قرارگرفت و نظر اکثریت جای نظر خدا را گرفت.

***

«نظر قرآن»: ملاک حقّ است نه اکثریت.
آنچه در مجموع از آیاتِ قرآن برمىآید این است كه «اكثریت بمثابه معیار حقّ» بطور كلّى متناقض با نظر قرآن در مورد «اكثریت» است و هیچ راهى براى جمع این دو نظر وجود ندارد. قرآن مجید با تعبیراتى بسیار عجیب و حتّى در اكثر موارد بسیار شدیداللّحن، نه تنها «رأى اكثریت» را «معیار مطلق حقّ» نمىداند، بلكه برخلاف آن، «رأى اكثریت» را غالباً باطل مىشمارد. نمونه آیاتى كه در این زمینه وجود دارد بقدری است كه به ناچار باید به ذکر نمونه بسنده كرد. در بعضى از این مجموعه آیات آنقدر صراحت همراه با شدّت لحن موجود است كه ما را از هر گونه تأویل و تفسیرى بىنیاز مىكند. درآیه116 سوره «انعام» آمده:

«وَ اِن تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِى اْلاَرْضِ یضِلّوكَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ اِنْ یتَّبِعونَ الاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ هُم الاّ یخْرُصونَ»

(و اگر از اكثریت مردم كره زمین اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه خواهند كرد، كه آنان جز از«ظنّ» تبعیت نمىكنند و جز «دروغ» نمىورزند(.

یا در آیه78 سوره «زخرف» آمده: «لَقَدْ جِئْناكُم بِالْحقّ ولكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحقّ كارِهونَ»

(ما حقّ را براى شما آوردیم، امّا اكثریت شما مردم از حقّ كراهت داشتید).

در آیه106 سوره «یوسف» هم آمده: وَ ما یؤْمِنُ اَكْثَرُهم بَاللّهِ اِلاّ وَهُم مُشْرِكونَ»

(اكثریت مردم بهخدا ایمان نمىآورند مگر آنكه مشرك هستند). یعنی: ایمان اكثریت مردم درآمیخته با شرك است.

در آیات دیگر اجمالاً اکثریت را به این صفاتى متّصف مىدارد: «اَكْثَرَ النّاسِ لا یشْكُرونَ»؛ «اَكْثَرَ النّاسِ لا یعلَمونَ»؛ «اَكْثَرَ النّاسِ لا یؤمِنونَ»؛ «اَكْثَرُهُم لا یعْقِلونَ»؛ «اَكثَرُهُمُ الْكافِرونَ» و... این آیات حكایت از این دارد كه تمایلات اكثریت غالباً با حق متناقض است.

روش اسلام به پیروى از حقّ است، نه سازش با تمایلات اکثریت: «هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى و دینِ الْحقِّ» 33- توبه

«وَاللّهُ یقْضى بِالحقّ»20- مؤمن

«حقّ» سازشى با تمایلات اكثریت و هوى و هوسهاى ایشان ندارد و موافقت با اكثریت و هواهاى ایشان بهاین دلیل كه موجب فساد است مردود است: «بَل جائَهمْ بِالْحقِّ وَ اَكثَرُهُمْ لِلْحقِّ كارِهون. وَلَوِ اتَّبَعَ الْحقُّ اًهْوائَهُم لَفَسَدَت السّمواتِ والْاَرضُ و مَنْ فیهنَّ بَلْ آتَیناهُم بِذِكْرِهِمْ فَهُم عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعرِضونَ» 70 و 71 مؤمنون

سرچشمه «حق» در درون انسان و ذهن او نیست، بل «حقّ» متبوع انسان و داراى واقعیت خارجى است و در نهایت این انسان است كه خود را، علم و ادراك و اعمال خود را با میزان «حقّ» مىسنجد، نه اینكه حقّ تابع علم و ادراك و اعمال انسان باشد. لیکن در تمدّن امروز بشرى، «تمایلات اكثریت» و «قوانین مدنى» میزان و معیار حقّ است. البتّه ظهور این مطلب به طرز تلقّى بشر امروز از«انسان» باز مىگردد زیرا همه مكاتب فلسفى جهان امروز شاخ و برگهاى درختى هستند كه ریشه در خاكِ اومانیسم«نفسانیت سالاری» دارد.

لذا باید «تمایلات اكثریت» را با «حقّ» سنجید، نه آنكه معیارِ حقّ تمایلات اكثریت باشد.

«نظر روایات و شبهه ی تمجید از جماعت در روایات»

نکته ی نگفته ای در این میان هویداست و آن تعریف و تمجیدی است که در احادیث و روایات از جمع و جماعت شده است. برتافتن نظر قرآن در مذمّت اکثریت و ردّ این همه روایات در تمجید از جماعت، که مضموناً در حدّ تواترند چگونه ممکن است! احاديث بسياري در مورد جماعت وارد شده است كه بار مفهومي همه آنها در اين حديث رسول الله(ص) جمع است و آن اينكه: «يد الله مع الجماعة».

در اندك كتب حديثي، معدود احاديثي در ذيل اين احاديث مي توان يافت كه به تبيين و توضيح كلمه جماعت پرداخته باشند كه از آن جمله مي توان به بيان حضرت امير(ع) در مورد «سنة و بدعة» و «جماعة و فرقة» اشاره كرد. اين بيان در مقابل تز جماعت و سنت معاويه كه مي خواست جامعه مدني راه اندازي كند گفته شد و به نوعي مي توان ادّعا كرد كه اين بيان مرز پيروان معاويه و حضرت علي (ع) است. (مفهوم سنت و جماعت از ديدگاه پيروان حضرت علي (ع) و پيروان معاويه داراي تفاوتي است از همان نوع و به ميزان همان تفاوتي كه در نص حديث آمده است.)

حضرت علي (ع) نیز می فرماید: «السنةُ ـ و الله ـ سنةُ محمدٍ(ص) و البدعةُ ما فارقَها و الجماعةُ – والله ـ مجامعةُ اهل الحق و ِان قلّوا ، و الفرقةُ مجامعةُ اهل الباطل و اِن كثروا» ( سنت، به خدا قسم، سنت پيامبر و بدعت همان چيزي است كه از آن (سنت) جدا شده است و جماعت، به خدا قسم، جمع شدن اهل حق است اگر چه كم باشند و فرقه جمع شدن اهل باطل است اگر چه بسيار باشند.)

امام صادق (ع) نيز از جدش رسول الله (ص) نقل كرد كه: «جماعةُ امتي اهلُ الحق و ان قلّوا» (جماعت امت من همان اهل حق اند اگر چه اندك باشند).

رسول الله (ص) نيز در بيان معني جماعت امتش مي فرمايد آنان که بر روش حق اند جماعت امت من هستند اگر چه تعداد آنها ده نفر بيشتر نباشد.
چرا «تمایلات اكثریت» با «حق» سازش ندارد؟
اكثر مردم تنها با آن سطوحى از عالم ارتباط برقرار مىكنند كه در حیطه ادراك حسّى آنهاست و كماند آنان كه با عمق و باطن عالم مرتبطند. و از آنجا كه «استقلال در وجود» تنها از آنِ خداست، شرک به این معنی خواهد بود که آثار اشیاء مستقلاً به «خود آنان» نسبت داده شود و ارتباط آنها با «حقیقت وجود» در نظر گرفته نشود. فرموده قرآن مجید كه: «ما یؤمِنُ اَكثَرُهُمْ بِاللَّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشرِكون» نیز ناظر بر همین معناست.
«قانون وقوع اكثر» و«رأى اكثریت»

اگر مطلقاً «نماز طولانى و صبورانه» را با «نماز تند و شتابزده» مقایسه كنیم، مسلّماً عقل به انتخاب نماز طولانى و صبورانه حكم مى كند. پس انسان چگونه مى تواند این توصیه روایات را معنا كند كه امام جماعت را به تُند خواندنِ نماز سفارش مى كنند؟ حكمتِ «تند خواندنِ نماز جماعت» قانون «وقوع اكثر» است، چرا كه شریعت الهى، احكام و فرائض را بگونهاى تشریع كرده است كه بتواند بطور اكثر داراى مصلحت باشد .لیکن این مفهوم به معنی قبول نظر اکثر نیست.

تنظیم اعمال و افعال بر این پایه كه بطور اكثر داراى مصلحت باشد «قانون وقوع اکثر» است. قرآن مجید نیز در تشریع احكام و در نظر گرفتن مصالح آنها از همین قانون پیروى فرموده است و احكامى را جعل فرموده كه بطور اكثر داراى مصلحت مى باشند.

بدین ترتیب، هرچند كه دنیا محلّ ظهور و بروز «مطلقِ حقّ» نیست و حقیقت همواره در این غفلتكده از وراى حُجُب ماهیات و هویات تجلّى دارد، امّا «وقوع اكثر» و دائم با حقّ است، نه باطل؛ چرا كه باطل از «اَعدام» (عدمها) است و «وجود» ندارد بلكه این فقدان و نبودِ حقّ است كه چون باطل جلوه مى كند و ذهن ما براى آن «انتزاعِ وجود» مى كند. بنابراین، نباید این معنا ما را فریب دهد كه چون حقّ در عالم «وقوع اكثر» دارد، باید «نظرِ اكثریت» را معیار حقّ قرار دهیم و براى آن حقیقت ذاتى قائل شویم و آنرا واجب الا تّباع بدانیم.
«منطق عقل» و «منطق حواس»

قوس نزول و صعود انسان از «اولئک کالانعام بل هم اضلّ» تا «خلیفة اللهی» است. امّا صدافسوس كه او با تبعیت از منطق حواس و غرایز، عقل را وامیگذارد. و این روش اكثریت است، چرا كه این (وجود حیوانى) «عاجله» است و آن یكى «آخرة» - «عاجله» را نقد مى پندارد و «آخرت» را نسیه: «بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَتَذَرونَ الْآخِرةَ»    20و21قیامت

شیطان نیز همسو با مقتضاى شهوت و غضب انسان، حیات دنیا را مى آراید و از آنسو تبعیت از حقّ بر او دشوار می آید.
امّا سرانجام «حقّ» از میان تأثیرات متعارض اسباب و علل و از طریق «وقوعِ اكثر و دائم» ظاهر مىشود و نهایتاً به زهوقِ باطل مى انجامد. اینچنین واقع شده است كه راه تعالى و تكامل انسان از میان تأثیر متقابل این اسباب و علل متعارض و متزاحم بر یكدیگر هموار شود و حقّ هم همین است كه در این مسیر فقط معدودى از انسانها به فلاح برسند و نه همه آنها بلا استثناء.

این صحنه آزمایش و «امتحان» در جهت ظهور و عالمگیر شدن حقّ است كه تقدیر شده است:

«لِیمیزَ اللَّهُ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ...»    37- انفال

تا آنكه خدا پلید را از پاكیزه جدا سازد.

و این سیر در نهایت بدانجا خواهد رسید كه در جامعه موعود آخرالزّمان، «رأى و نظر اكثریت مردم» با «معیارهاى حقّ» بر یكدیگر انطباق خواهند یافت و همین است معناى «مدینه موعود» یا «مدینه فاضله».

  نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:52

...... |     |......

 

 

 

 

هویت مدرنیته چیست و چرا با آن مخالفم؟

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


  ۱_ شكل‏گيري تفكر مدرنيته در آراء عده ای به يونان باستان و آراي افلاطون و ارسطو نسبت داده شده است. البته فراموش نشود که سیر تحول اندیشه در یونان بدون در نظر گرفتن تاثیر تالس و دانشمندان آسیای صغیر که احتمالاً تحت تأثیرات مثبت یا منفی دولت سلیمان بوده اند، سخنی گزاف خواهد بود.

۲_در نگاه حد اقلی،دسته‏اي از تحولات همچون: پروتستانتيسم، انقلاب علمی و صنعتی(رنسانس)، انقلاب فرانسه و تحولاتی از این دست را می توان نام برد كه زمينه‏ساز ايجاد مدرنیته اند.

  نتیجه کاملاً روشن است. اصالت علم بجای اصالت دین(ساینتیسیزم)، تعریف عرفی دین(سکولاریسم)، سرمايه داری و پرستش آن (لیبرالیسم)، جایگزینی قانون بشری بجای قانون الهی و حقوق بشر بجای حقوق الهی و هزاران از این دست... .

  نگاه معمول به مدرنیزاسیون، چنین است كه (علمِ بدون خدا) در عصر جديد، گشايش‏هاي فراواني در حيات بشري صورت داده و مدرنيته شرايط ایده آل است. عده ای که کم هم نیستند، باور دارند كه تكنولوژيِ محصول مدرنیته در تسهیل شرایط زندگي، گسترش امکانات آموزشی و ارتباطی،‌ رفاه، امنیت و ...  سنگ تمام گذاشته است. تا جایی که احترام مخترعینی چون ادیسون در جامعه ی ما واجب است، چون مخترع برقی است که لازمه ی دنیای مدرن است.

  امّا مدرنیته برق نیست! ییچ گوشتی هم نیست! انبردست یا ماشین تراش هم نیست! لوله آب، سیم برق یا لوازم پزشکی هم نیست! دوچرخه، اتومبیل یا هواپیما  هم نیست! جالب است که آسانسور و هتل هم نیست!

  پس چیست؟

  درک مفهوم مدرنیته برای آنکه در بستر مدرنیته زندگی می کند، امری بدیهی است. زیرا مفهوم مدرنیته همان انگیزه ی مدرنیته است. مانند تشنگی که انگیزه ی آب خوردن است. به عبارت دیگر سیر مدرنیته در غرب یک سیر بومی شده است. لاکن مدرنیته در مورد ما مفهومی ندارد و آنچه که می توان مدرنیته را به آن تعبیر کرد همان «تجدد» است. جدید شدنی که انگیزه ی حقیقی ندارد. ادا درآوردن(تقلید). مانند کسی که تشنه نباشد و چون می بیند دیگران آب می خورند، او هم پشت سر هم آب بخورد. نگران نباشید حتماً می ترکد.

  مدرن شدن ما هم عاقبتی غیر از این ندارد.

  امّا مدرنیته:

  روابط بین اجزای مدرن اعم از؛ سکولاریسم، لیبرالیسم، حقوق بشر، علم به مفهوم ساینس، تکنیک، ابزار و از این دست را مدرنیته می نامیم که اگرچه تک تک آنها برای ما قابل شناسایی است، شناخت روابطشان بسیار مشکل خواهد بود.

***

عده ای از صاحبنظران معتقدند که می توان مدرنیته را جزء جزء کرد و فقط آن قسمتی را وارد کرد که به صلاح است و در تعامل با اجتماع ما مشکلی ایجاد نمی کند. 

با یک مثال ساده می توان دریافت که به این سادگی ها هم نیست. در سال های نه چندان دور اتومبیل را وارد کردیم، این جزء مدرنیته که آمد مجبور شدیم قانون راهنمایی و رانندگی را هم وارد کنیم. با استقرار این قانون، کم کم مبانی این قانون را هم پذیرفتیم، که اگر نمی پذیرفتیم، به اصطلاح آجر روی آجر بند نمی شد.

امروز به جایی رسیده ایم که جریمه ی نقدی در اکثر سازمانهای کشور امری کاملاً قانونی است. در صورتی که این یک مبنای مسیحی است که می توان گناه یا اشتباه را با پول خرید. 

 

نتیجه اینکه: اجزاء مدرنیته جدایی ناپذیرند و با قبول قسمتی از آن لاجَرَم تمام آن را باید پذیرفت. مگر اینکه بپذیریم؛ کاربرد قسمتهایی از اجزاء مدرنیته را با تسامح قبول می کنیم. و این یعنی مومن نشدن به مدرنیته. یعنی اینکه؛ بجای اینکه ایمانمان را به مدد مدرنیته محکم تر کنیم، برای استفاده از دستآورد هایش از ایمانان رخصت بطلبیم. و یعنی اینکه سهم مدرنیته در ایمانمان باید به سمت صفر میل کند.

 

  نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 2:29

...... |     |......

 

 

 

 

به خود قانع باشیم.

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


مطلبي تحت عنوان «از مانور تجمل تا زندگي قسطي» در شماره ي 223 نشريه ي آذر پيام به چاپ رسيده بود. اتفاقاً همزمان با اين برخورد، به درخواست يكي از دوستان در مورد «اقتصاد سالم» تحقيق مي كردم. لذا بر آن شدم تا مطلب زيباي آقاي رشيدي را كه ديدگاه اقتصادي جامعه را قبل از سال 69 و بعد از آن به درستي و با ظرافت تحليل كرده بود، با ذكر مدل صحيح تكميل كنم.

دوستان برای مشاهده ی مطلب  «از مانور تجمل تا زندگي قسطي» به وبلاگ عصر تدبیر (لینک کرده ام) مراجعه کنند.

حد وسطي كه ميان (تظاهر به فقر) و (تفاخر به ثروت) وجود دارد، نقطه ي كور اقتصاد اسلامي است.

خواستن و حركت در مسير رسيدن به خواسته نتيجه اش تفاخر به ثروت است و هرگاه چنين باشد جامعه به رذيلت كنوني گرفتار خواهد شد.

خواستن و عدم حركت در مسير رسيدن به خواسته هم همان زهد فروشي است كه در سالهاي دهه ي60 گرفتارش بوديم.

فقر چيزي جز احساس نداري يا كم داري نيست، لذا اگر به داشته ي خود قانع نباشيم و احساس خواستن در ما وجود داشته باشد، هرچند ميليونها و بل ميلياردها داشته باشيم باز هم فقيريم.

بيش نخواستن و راضي و قانع بودن به آنچه معتقديم خدا قسمتمان كرده، ثروتي بي مثال است.

بجاي اينكه بخواهيم فقير يا ثروتمند باشيم، بايد آنچه هستيم باشيم.

و بجاي اينكه چشممان به اين و آن باشد، بايد مراقب خود باشيم.

رسول الله(ص): القناعة مال لا ينفد   كنز العمال-7080

 

معني اقتصاد:

در دنياي امروز از اقتصاد به علم سرمايه داري تعبير مي شود، اين تعريف و تعبير هيچ ارتباطي به آنچه مفهوم كلمه ي عربي اقتصاد مي رساند، ندارد. اقتصاد در اصل و ريشه از«قصد» و به معني (ميانه روي) است. و در برآيند روايات و احاديث با قناعت به يك معني آمده است.

الامام علي(ع): الاقتصاد نصف المؤونة غرر الحكم-565

رسول الله(ص): الاقتصاد في النفقة نصف المعيشة

كنز العمال-5434

الامام علي(ع): غاية الاقتصاد القناعة غرر الحكم-6364

نتيجه ي قناعت پيشه بودن آنقدر بزرگ و با اهميت است كه عدول از آن راه رشد را بر انسان بسته و او را از رسيدن به تقرب الهي باز داشته و او را به موجودي مفلوك و وامانده تبديل خواهد كرد.

الامام علي(ع): من اقتصد في الغنا و الفقر فقد استعد لنوائـب الدهر

غرر الحكم-9048

رسول الله(ص): من اقتصد اغناه الله تنبيه الخواطر-ج1-ص167

الامام علي(ع): المومن سيرتـه القصد و سنتـه الرشد

غرر الحكم-1501

در فرهنگ اسلامي ارتباط تنگاتنگي ميان اقتصاد سالم و ارزش هاي والاي انساني وجود دارد تا جايي كه بدون رعايت سلامت در اقتصاد نمي توان به اين ارزش ها دست يافت.

الامام علي(ع): من عقل قنع غرر الحكم-7724

الامام علي(ع): ينبغي لمن عرف نفسه ان يلزم القناعة والعفة غرر الحكم-10927

الامام علي(ع): من شرف الهمة لزوم القناعة غرر الحكم-9435

الامام علي(ع): من عز النفس لزوم القناعة غرر الحكم-9452

قناعت با خسّت تفاوت بسيار دارد. قناعت حسن است و خسّت قبح. در پسنديده بودن اين صفت، امام حسن(ع) فرمايشي بغايت زيبا دارد و آن را از بخشندگي فراتر مي داند:

اِعلم انّ مروةَ القناعة و الرضا اكثر مِن مروةِ الاعطاء

ميزان الحكمة-17132

و در تمجيد از قناعت همين بس كه امير المومنين علي(ع) آنرا نه وسيله اي براي نيل به حيات طيبه، بلكه آنرا عين حيات طيبه مي داند:

لمّا سُئِلَ عَن قولِهِ تعالي «فَلَنُحيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»

قالَ: هِيَ القَناعَة نهج البلاغه-حكمت 229

بي نيازي و غنا در قناعتي است كه ريشه در اندرون آدمي دارد و يافتن آن در ثروت امري محال است. چراكه قناعت تنها حد دنياست. ناگزير بايد جايي اين عطش سيري ناپذير متوقف گردد و اين يعني قانع شدن به همان حد. لذا بهتر است همين الآن قانع شويم و الّا؛ چشم تنگ دنيا دوست را يا قناعت پر كند يا خاك گور.

الامام علي(ع): من لم ينفعه اليسير لم ينفعه الكثير  بحار-ج78ص71

 

  نوشته شده در  پنجم بهمن 1386ساعت 17:47

...... |     |......

 

 

 

 

منافات كتاب خواني با توليد فكر

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


 

انديشه، اين موهبت عظيم الهي، يكي از امتيازات انسان بر ساير مخلوقات و مبناي اختيار و انتخاب اوست. چنانچه انسان بدون اختيار و اختيار بدون انديشه به منزله ي صفر ميان تهي است.

اگر فقط اندكي تدبر كنيم متوجه موضوع جالبي خواهيم شد.و آن اينكه؛ اگر مطالعه، بيداري بخشِ انديشه ي ما باشد -چنانچه خورشيد با طلوعِ خود يك بيداري دهنده ي فيزيكي است- ارزش بسياري دارد، ولي غالباً اينطور نيست. چرا كه اغلب مطالعات ما فاقد چنين خصوصيتي است.

نوعِ انسانِ امروز بيشتر بدنبال كميت در مطالعه است تا كيفيت! البته طبيعي است زيرا او در كجاي زندگي بدنبال كيفيت بوده است كه در مطالعه باشد؟!

امروزه منظور از مطالعه يا به عبارت بامسمي تر كتاب خواني، حتي در خاص ترين مجامع مطالعاتي از جمله دانشگاه ها و حوزه هاي علوم ديني، كپي برداري از انديشه هاي مكتوب است. وايكاش همين كار هم به طرز صحيح صورت مي گرفت. اما مشكل اينجاست كه امروزه انديشمند به كسي اطلاق مي شود كه فقط بر قسمت كوچكي از انديشه ي يك نويسنده كه ممكن است خود انديشه ي كپي شده اي را در كتابش آورده باشد، مسلط باشد.

انديشه را ميتوان از حيث ارزشمندي شامل چهار طبقه دانست:

1- در پايين ترين مرتبه چنانچه شرح آن گذشت، انديشه اي بصورت ناقص كپي مي شود.

2- در مرتبه ي مياني، انديشه اي بطور كامل آموخته مي شود.

3- در رتبه ي برتر، علاوه بر يادگيري كامل يك انديشه، قسمتهايي بر آن افزوده مي شود.

4- در بالا ترين رتبه، انديشه اي نو با منطقي جديد ارائه مي گردد.

***

اينكه علم با گذشت زمان به دستاوردهاي جديدي مي رسد، دليل روشني است بر اينكه آموزش را نمي توان در انديشه هاي مكتوب(كتاب) محدود كرد. چراكه: بايد چيزي بر دانسته هاي گذشته ي بشر افزوده شود تا نتيجه ي نويني از آن بدست آيد.

از طرف ديگر مقدار بايسته هاي آموزشي در آموزش انديشه ها آنقدر زياد است كه عملاً امكان آموختن همه ي آن در مدت كوتاه عمر، چيزي خارج از انتظار است، مگر اينكه معتقد به نقص كلي بشر و به گل نشستن كشتي او باشيم.

اينجاست كه بشر از انديشه هاي متضادِ بسيار خسته شده و به اصالت دادن به رفتار روي خواهد آورد.

پس بجاي آموختن انديشه ها بهتر است انديشيدن آموخته شود.

اصالت اجتهاد در آموزه هاي ناب و بديع اسلام، خود دليل واضحي بر اين مدعاست. چنانچه هرگاه فرد مكلفي خود را در برابر مسائل پيش آمده صاحبِ نظر و انديشه نيافت، تقليد بر او واجب مي شود.

اما دريغ از پوشاندن جامه ي واقعيت بر تن حقيقت... .

 

  نوشته شده در  پانزدهم آذر 1386ساعت 1:4

...... |     |......

 

 

 

 

معرفي طرح اجتماعات سالم

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


 

 

بسم الله الرحمان الرحيم

ونريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين

تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست

دل سودا زده از غصه دو نيم افتادست

سلام، و سلام بر دوستان عزيز و سروران گرامي ….

همانطور كه در جريان انتقادهاي اينجانب از نظامهاي اجتماعي بشري هستيد و يحتمل خود نيز بارها بصورت عملي متوجه نظامهاي اجتماعي فعلي شده ايد، كه از آن جمله مي توان به نظام پولي - خريد و فروش نظام خانوادكي و مشكلات آن فسادهاي مالي ، اداري ، اخلاقي و موارد ديگري اشاره كرد .

ريشه ي همه ي اين بدبختي ها به ترجمه ي سياسي ما از دين برمي گردد. به عبارت ديگر ما دين را سياسي مي كنيم و ظاهرا به نفع دنياي خود تفسير مي كنيم (يا مي كنند).درحاليكه سياست را بايد ديني كنيم تا از بند سياهي ها نجات يابيم.

لذاچهار سال پيش با دوستان گرد هم آمديم تا از دردي مشترك كه همه ي مان را مي فشرد، سخن گوييم. نتيجه ي اين مدت ارتباط ميان دوستان دوره ي اول جلسه ي پيوند دوستي با قرآن كه براي دومين بار گرد آمده بودند اين شد كه راه چاره ايجاد يك اجتماع سالم بشري با عنايت خاص به قوانين الهي و اصول انساني است نه اصلاح )به اصطلاح )جامعه ي موجود.

در اين رابطه تصميم گرفتم موضوع را مطرح نمايم ، به اميد آنكه قدمهاي خير شما در اين موضوع راهگشاي دولت كريمه ي آخرالزمان باشد.

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××

مثال اجماليي كه براي تقريب ذهني ذكر ميشود عبارتست از زندگيهاي چند دهه ي گذشته در ايالت كاليفرنياي امريكا به اضافه ي پارامتر دين. سازمان ظاهري اين اجتماع بشرح زير است:

خانواده ها در مزارع بزرگ خود ساكنند. در وسط اين مزرعه يا نزديك جاده، منزل مسكوني قرار دارد كه شامل انبارهاي مختلف محل نگهداري حيوانات پاركينگ و تعميرگاه تراكتور، وسيله ي نقليه و تجهيزات ديگر مزرعه است.

تمامي نيازهاي اوليه ي اين خانوار از مزرعه ي خودشان تامين مي شود: نان گوشت حبوبات سبزيجات سوخت و انرژي و حتي قسمتي از پوشاك. در صد ناچيزي از نيازها هم در سفرهاي هفتگي يا ماهانه ي پدرخانواده به شهر)كه مجموعه اي از فروشگاهها و ادارات است( تامين مي شود.

در آمد خانواده براي خريد، از محل فروش عمده محصول كشت شده مي باشد و چنانجه حادثه اي آن محصول را از بين ببرد، هزينه ها از راه فروش احشامي از قبيل گاو و گاوميش تامين مي شود.

تعليم و تربيت در اين نظام

الف-تعليم و تربيت عملي:

در حقيقت شامل آموزش اين نوع زندگي است كه نزد پدر و مادر صورت مي گيرد. بعنوان مثال آموزش خياطي آشپزي خانه داري شوهرداري بچه داري رسيدگي به تغذيه ي دام و طيور و از اين قبيل براي دختران و كشاورزي مسائل عمده ي دامداري رانندگي تير اندازي اسب سواري آموزش فنون مربوط به زندگي مستقل در شرايط سخت آموزش تعميرات اسباب و اثاثيه منزل و تعميرات ماشين آلات مزرعه )تراكتور،كمباين،خرمن كوب،پمپ آب،سمپاش و...) آموزش احداث و تعميرات اساسي منزل مسكوني و . . . براي پسران.

ب- تعليم وتربيت علمي)سواد آموزي:(

يكي از كاربردهاي بي سيم مستقردرمزرعه آموزش كلاسيك كودكان و نوجوانان است.در اين سيستم،دانش آموز نيازي به رؤيت معلم ندارد و ديپلم خود را بصورت غير حضوري گرفته و براي ادامه ي تحصيل در صورت نياز، وارد دانشگاه شده و ادامه ي تحصيل مي دهد كه معمولا اين امر يا صورت نمي گيرد و يا در يكي از رشته هاي مرتبط بانوع زندگي آنها مثل كشاورزي يا دامپروري ياا ست.

نتيجه ي اين نوع تعليم و تربيت كاملا روشن است. فرزند اين خانواده در سن 17-15 سالگي بعنوان يك مرد يا زن كامل مي تواند وارد اجتماع شده و تشكيل زندگي داده، دركنار پدر و مادر خود بدون مشكل زندگي خانوادگي خود را شروع كند. اين پسر يا دختر 15تا17 ساله علاوه بر سواد كلاسيك لازم به اندازه ي كافي داراي تمام تواناييها براي اداره ي زندگي است، كه از بدو تولد آنها را عملا آموخته و بجاي تماشاي تلوزيون يا بازي سر كوچه با بچه هاي ولگرد، دركنار نزديكترين فرد يعني پدرومادر، تمام تواناييهاي آنها را طي چندين سال فراگرفته و شايد هم از شعور خود چيزي به آنها افزوده است. اين فرد داراي تضمين بديهي شغلي مسكن درآمد واست. علاوه بر اين او از سواد كلاسيك بسيار محكمي بر خوردار است. چرا كه بجاي اينكه فكر و ذكرش مشغول رهايي از مدرسه و رفتن به خانه باشد يا بازيگوشي هاي همكلاسيهايش او را مشغول گرداند و احيانا بجاي آموزش نديدن از معلم از آموزش چند فحش و كارزشت بهره مند شود، روزي دو ساعت پشت بي سيم بصورت كاملا جدي آموزش مي بيند.

مهمترين مزيت اين نوع زندگي شراكت در كارهاي مزرعه است و هر كس بايد وظائف خود را فقط و فقط به نحو احسن انجام دهد. البته كار ميتواند عاملي براي ايجاد ارتباط خاصي ميان اعضاي خانواده باشد )هدفي كه در بيرون مجموعه است و آنرا استحكام مي بخشد).

رقابتهاي منفي و روابط حيواني در )به اصطلاح) جامعه ي ما كه بهانه ي زندگي اشتراكيمان در اين جامعه است جاي خود را به روابط انساني و رقابتهاي سالم و سازنده خواهد داد حتي لذت زندگي خانوادگي را در همكاري بين يك زن و مرد به همراه فرزندان ميتوان چشيد.

براي مسائل ديگري از قبيل تامين انرژيهاي مورد نياز آب امنيت ونيز برنامه هايي داريم كه البته قابل تامل و نقد و بررسي است . آنچه مهم است اينست كه انسان امـيـد داشته باشد و تـوكـل.

عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي _ والسلام

 

  نوشته شده در  نهم آبان 1385ساعت 20:24

...... |     |......

 

 

 

 

صلح در عاشورا

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


صلح در عاشورا «انٌی خرجتُ لطلبِ الاصلاح فی امٌةِ جَدٌی رسول الله» "امام حسین علیه السلام با قیام و امام حسن علیه السلام با قعود هردو امام صلح هستند". امام مهدی علیه السلام نیز امام صلح است، چه در غیبت، چه در ظهور و چه با قعود و چه با قیام. همچنانکه؛ حضور دارد نه فقط در ظهور، حتی در غیبت. شاید من از کلاس درک حضور غایبم!
  نوشته شده در  بیست و ششم بهمن 1384ساعت 22:56

...... |     |......

 

 

 

 

نظر علامه عسگری و روایتی از عایشه

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


نظر علامه عسگری و روایتی از عایشه: در ارتباط با مطالب مندرج در این وبلاگ قسمتی از مقدمه ی کتاب "یکصد و پنجاه صحابی ساختگی" تألیف استاد علامه عسگری را می آوریم، امید است با پیگیری دقیق و عمیق این مطالب بتوانیم ابعاد پنهان خیانت را درک کرده و اسلام و قرآن و معصومین(ع) را هرچه بهتر بشناسیم. "در روایتهای سیره و تاریخ آنقدر نعل وارونه زده اند که حساب ندارد، و در آنها چنان نموده اند که قاتل را مقتول و ظالم را مظلوم ، شب را روز و روز را شب نشان داده اند. پاکترین و پارساترین صحابه ای چون ابوذر، عمار و حجربن عدی را مردمی تبهکار و سفیه و اخلالگر معرفی کرده، کسانی چون معاویه، مروان حکم، ابوسفیان و زیاد را افرادی پاک و مبرا و مرد خدا! شناسانده اند. آنقدر در حدیث و سیره ی پیامبر حدیث دروغ و افسانه های زننده انباشته شده است که با وجود آنها پی بردن به اسلام صحیح در حد محال است و وجود آن احادیث دروغ باعث آن گردیده است که اسلام [به مفهوم عملی] بد آموخته شود." در ادامه علامه مثالی می آورد که بصورت مختصر چنین است: روایتی از عایشه مضمون روایت چنین است که: عایشه نقل می کند، در یکی از سفرهای پیامبر که من همراه او بودم، گردنبندم گم شد. پیامبر سپاه خود را برای یافتن گردنبند من متوقف کرد. لشکر بار بیفکند. آنجا سرزمینی بی آب و علف بود و مردم با خود آب نداشتند. صبح در حالیکه پیامبر سر بر ران من گذاشته و خوابیده بود ابوبکر (پدرم) آمد و گفت پیامبر و مردم را در اینجا حبس کرده ای که چه؟ مردم آب ندارند، میخواهند وضو بگیرند و.... پیامبر از خواب بلند شد و خداوند آیه ی تیمم را نازل کرد. در آخر ماجرا که عده ای به تعریف و تمجید عایشه و ابوبکر پرداختند و سپاه آماده ی حرکت شد، گردنبند از زیر شتر پیدا می شود. علامه ادامه میدهد که اولا در این سفر امکان چنین توقفی به دلیل درگیری بین مهاجر و انصار که از اختلاف در آب کشیدن از چاه در منزل قبلی بروز کرده بود، وجود ندارد. چون پیامبر دستور حرکت مداوم داده بود تا اختلاف عود نکند. دوم اینکه شأن نزولهای دیگری نیز برای آیه ی تیمم نقل شده است. سوم اینکه در قرآن حکم وضو و غسل و تیمم باهم آمده است. چهارم اینکه قبل از آنکه آیه ی تیمم بخاطر عایشه نازل شود مسلمین چه میکردند؟ پنجم اینکه چه دلیلی دارد یک فرمانده نظامی برای رضایت همسرش از خود بیخود شود و سپاه را در چنین شرایطی متوقف کند تا چه رسد به پیامبر حکیم؟ ششم و از همه مهمتر اینکه پیامبر اسلام در این روایت سبکسر، شهوت ران و بیخرد نشان داده شده است. • (راستی احتجاج معاندین اسلام برای اهانت به مقدسات ما غیر از این روایات است که در متون دینی و نقل عوام هم کم نیست؟؟؟!...)
  نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1384ساعت 20:47

...... |     |......

 

 

 

 

نقدی بر سلمان رشدی و نقبی بر منتقدین بی حکمت او

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


نقدی بر سلمان رشدی و نقبی بر منتقدین بی حکمت او : سلمان رشدی میگوید آیاتی که در غار حراء بر شخصی بنام محمد نازل شد، شیطانی است. دلیلش هم ظاهرا منطقی است. زیرا از تاریخ و فرهنگ و معارف دینی خودمان بعنوان مقدمات استنتاجات به ظاهر منطقی خود استفاده کرده است. آنچه بعنوان تنها سند بر ماجرای اولین نزول وحی در تاریخ اسلام آمده مختصرا چنین است که پیامبر در غار حراء بود، ناگهان فرشته ی وحی آمد که بخوان،و...بعدپیامبر به منزل آمد و به خدیجه گفت به دادم برس که نمیدانم چه شده! او هم پیامبر را پیش آن پیرمرد خرفت – ورقةبن نوفل –برد و ماجرا را تعریف کرد. پیرمرد هم گفت که نترس تو پیامبر شده ای.... پس یا تمام قرآن دروغ است یا تمام آنچه بنام تاریخ بدست ما رسیده. آیا میشود کسی پیامبر باشد ولی از پیامبری خود بی خبر؟ البته اگر چنین فردی را بتوان یافت یا خودش سفیه است یا مخاطبش بی عقل. و البته اگر چنین پیامبری وجود داشته باشد، بطور حتم سخنان و آیاتش شیطانی خواهد بود. توجه به این نکته ضروری است که: شخصیت رسول الله (ص) مقدس است و این نباید با نقد تاریخی مبعث خلط شود. به هر گوشه از تاریخ رسول الله و قرآن که بنگریم ماجرا چنین است و مبارزه ای سازمان یافته با فرهنگ اصیل اسلامی در جریان است. ***نکاتی از تاریخ اسلام و قرآن: در توجیه کتابت وحی آمده است! چون ترس فراموشی وحی در بین بود پیامبر باید کسی را نیمه شب بدنبال ابی بن کعب یا زیدبن ثابت بفرستد که بیایید، بر پیامبر وحی نازل شده. در حالیکه قرآن می فرماید: (سنقرءک فلا تنسی ) (اعلی-6) و!!! چرا در آن دوره ی تاریخ با قرآن علی (ع) مخالفت شد و قرآن عثمان را به رسمیت شناختند؟ کدام قرآن، قرآن رسول الله بود؟ امروز هم به ما قبولانده اند که همین قرآن صحیح است. مبادا بدنبال کشف حقیقت بروید. واقعا چرا؟!! بررسی این مطلب به مطالعه ی تمام تاریخ می انجامد و این به صلاح دشمنان رسول الله نیست.... برگردیم به موضوع اولین نزول وحی: رسول الله(ص) طبق آیه قرآن حق ندارد این موضوع را حتی به خدیجه بگوید (لا تحرک به لسانک لتعجل به ان علینا جمعه و قرآنه فاذا قرأناه فاتبع قرآنه ثم ان علینا بیانه) قیامه/19-16 تمام قرآن در شب قدر بر پیامر اکرم(ص) نازل شد (انا انزلناه فی لیلة القدر) (قدر-1) پس بعثت پیامبر در ماه رمضان بوده نه در 27 رجب (شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن) (بقره-185) قرآنی که همه اش با پیامبر است و فراموشش هم نمی شود (سنقرءک فلا تنسی). رسول الله(ص) بعد از شب قدر دیگر محمد قبل از شب قدر نبود. به او وحی میشد و او نبی بود. و نبوت و وحی اموری کیفی هستند که برای ما قابل تجربه نیستند ولذا نمیتوانیم حالت نبوت را با ابزار اندیشه تجزیه و تحلیل کنیم. عکس العملی که در برابر این حقیقت میتوان یا باید نشان داد ایمان است. رسول الله(ص) از شب قدر به بعد تمام قرآن را در وجود خویش دارد ولی اجازه ی بازگو کردن کلمه ای از آنرا بدون اذن الهی ندارد.(ولا تعجل بالقرآن من قبل ان یقضی الیک وحیه) (طه-114) پس چرا عید مبعث را 27 رجب میدانیم؟ در فرهنگ جاهلی حاکم در دوره ی رسول الله(ص) هر قبیله برای خود تقویمی جداگانه داشت که نسبت به هم پس و پیش بودند. و البته ثابت هم نبود و ممکن بود تغییراتی بسته به شرایط در آن داده شود.یکی از آن شرایط عوض کردن جای ماههای حرام و دیگری تثبیت ماههای حج و عمره در فصل ثابتی از سال به دلیل شرایط آب و هوایی و بهره برداری از تجارت با زائرین بود که چون سال قمری از سال شمسی ده روز کمتر است لذا هر سه سال یکبار، یکماه بعنوان نسیء (فراموش شده) به آخر سال قمری می افزودند و سال 13 ماهه درست می کردند. خداوند این موضوع را توطئه ای برای حلال کردن حرامهای الهی میداند. در قرآن از این موضوع به نسیء یاد شده و در آیات 36و37 سوره ی توبه در مورد آن بحث شده است. (ان عدة الشهور عند الله اثناعشر شهرا فی کتاب الله یوم خلق السماوات والارض منها اربعة حرم…انما النسیء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما لیواطئوا عدة ما حرم الله فیحلوا ما حرم الله…) بنابراین، مبعث رسول الله(ص) از نظر قرآن در ماه رمضان واقع شده، در حالیکه ماه رمضان حقیقی در سال بعثت مطابق با ماه رجب تقویم جاهلی بوده و امروز...!!!؟ اولین سوره ای که بر پیامبر(ص) نازل شد سوره حمد است (فاتحة الکتاب که اسم دیگر این سوره است به معنی شروع کتاب است و این شروع شامل شروع نزول نیز میشود). ثانیا به بیان رسول الله دین بدون نماز و نماز بدون سوره ی حمد وجود ندارد پس لزوم دینداری پیامبر قرائت سوره ی حمد در اولین نمازش است.ثالثا سوره علق قطعا اولین سوره ی نازل شده به پیامبر نیست. زیرا در این سوره صحبت از نماز خواندن پیامبر است (نمازی که در آن حتما سوره ی حمد را می خواند.)
  نوشته شده در  سی ام دی 1384ساعت 14:59

...... |     |......

 

 

 

 

رابطه ی صفات انسان و دین

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


رابطه ی صفات انسان و دین برای فهمیدن قرآن، باید قرآن و رسول الله را توأمان درک کرد. قرآن بدون رسول الله و قرآن بدون علی کاغذ و مرکبی بیش نیست. کسی که رسول الله را نشناسد و با علی انس نداشته باشد، از قرآن چیزی نمی فهمد. دین و قرآن از اصول حاکم بر موضوعات دنیوی تبعیت نمیکنند، بلکه از مقوله ای دیگرند.بعنوان مثال اگر کسی حسود باشد میتواند یک فیزیکدان باشد، اگر کریم هم باشد باز میتواند یک فیزیکدان باشد، ولی دین اینطور نیست. راه دین بروی آدم حسود بسته است. رسول الله می فرماید: «حسد ایمان را می سوزاند همانطوریکه شعله ی آتش هیزم را.» کینه توزی، دروغ، تهمت، غیبت و تمام رفتارهای غیر اخلاقی چنین اند. رسول الله می فرماید:(انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق ). پس دین یعنی مکرمت های اخلاقی، نماز هم یعنی همین. (ان الصلاة تنهی عن الفحشاء والمنکر) 45/عنکبوت کسی که چه پنهان و چه آشکارا اهل گناه است، فقط در عالم خیال خود اهل نماز است. تمام توضیحات قرآن غیر از آیات الاحکام برای جا انداختن این مطلب است که بن دین اخلاق است. حرکتهای رسول الله و ائمه(ع) فقط وقتی معنی پیدا میکند که از بعد اخلاق بررسی گردند. لاکن اگر پارامتر اخلاق کنار گذاشته شود ضعف غیر قابل انکاری شخصیت این بزرگواران را فرا خواهد گرفت و اینان محکوم تاریخ خواهند بود. انسانی که دارای خصوصیات منفی و ضعفهای اخلاقی است اگر به سمت دین میل کند هم خودش و هم دین ضربه خواهند دید.( ولا یزید الظالمین الا خسارا.) ولی اگر آدم خوب بد عمل کرد نباید خیلی ناراحت شد، در این مورد میتوان به حرّ یا زهربن قیس مثال زد.(انما یتقبل الله من المتقین) اگر دین اجرای یکسری قراردادها مانند نماز و روزه وقرائت قرآن باشد، عمربن سعد خیلی راحت جای امام حسین (ع)را میگیرد –روز عاشورا در نماز جماعت عمر سعد 120000 نفر به او اقتدا کردند درحالیکه مأ مومین امام حسین (ع) بیش از 15 تن نبودند! ***آیا با طرز فکر عامیانه و با فرض حضور ما در روز عاشورا خطری ما را تهدید نمیکرد؟ ریشه ی تمام خوبیها پاکی است. انسان پاک همیشه خوب است. رسول الله (ص) می فرماید: "خیارکم خیارکم فی الجاهلیه و شرارکم شرارکم فی الجاهلیه" پس جوانمردان دوره ی جاهلیت مورد رضایت رسول الله اند و نامردان دوره ی رسول الله –هر چند ظاهر مسلمانی داشته باشند- مورد نفرت آنحضرت. ایمان اگر بر پایه ی جوانمردی و اخلاق باشد ایمان است. در قضیه ی اصحاب کهف قرآن، جوانمردی را بر ایمان مقدم میدارد: «انهم فتیة آمنوا بربهم و زدناهم هدی» 13-کهف فرض بشریت منهای رسول الله امکان ندارد. زیرا بشریت یعنی بشر بودن و بشر بودن یعنی اخلاق داشتن. «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» نکته اینکه: قرآن شفا و رحمت برای آنهایی است که دلشان به نور خداوندی روشن است و همین قرآن چیزی جز خسران برای تاریکدلان نیست. «وننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمومنین ولا یزید الظالمین الا خسارا» اسراء-82
  نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1384ساعت 0:13

...... |     |......

 

 

 

 

نظام اجتماعی (اومانیسم اسلامی)

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


نظام اجتماعی(اومانیسم اسلامی) نظام اجتماعي كنوني جهان مبتني بر نوعي دموكراسي ، شورا ، انتخابات و نظر اكثريت است . متاسفانه با برداشت سطحي از يك سري احاديث اين طرز تلقي كه اجتماع و نظر آن محترم است روزبروز قویترشده، لذا به دستاوردهاي فلاسفه بشري مانند مونتسكيو، كانت، دكارت و ...صبغه اسلامي و ديني داده ونظر آنها را پذيرفته ايم غافل از اينكه « اصل و جنس » بايد اسلامي و الهي باشد نه « رنگ وپوشش» . در مطالعه تاريخ صدر اسلام به قضيه جنگ احزاب بر مي‏خوريم . رسول الله (ص) در اين جنگ بعنوان اولين اقدام عده اي از اصحاب را جمع كرد و به نظرات آنان گوش داد . هر كس نظري داشت ، سلمان فارسي نيز پيشنهاد كندن خندقي را داد كه مورد تاييد رسول الله (ص) قرار گرفت . كجاي اين موضوع نشانه دموكراسي و شورا است ؟!! آنچه از اين داستان نتيجه مي شود اين است كه پيامبر به نظرات ديگران گوش داد . در اين ماجرا نه اهل مدينه اعضاي شورا را انتخاب كردند و نه جمع منتخب به نظر سلمان راي داد . تنها دستاويز عده اي كه اسلام را ديني دموكراتيك مي دانند يا معرفي مي كنند همين ماجراست در حاليكه اثري از دموكراسي و راي اكثريت در آن وجود ندارد و اصولاً ماهيت مشورت و شورا متفاوت است . اما احاديث بسياري در مورد جماعة وارد شده است كه بار مفهومي همه آنها در اين حديث رسول الله(ص) جمع است و آن اينكه : « يد الله مع الجماعه » . در اندك كتب حديثي معدود احاديثي در ذيل اين احاديث مي توان يافت كه به تبيين و توضيح كلمه جماعه پرداخته باشند كه از آن جمله مي توان به بيان حضرت امير(ع) در مورد « سنت و بدعت » و « جماعه و فرقه » اشاره كرد . اين بيان در مقابل تز جماعه و سنت معاويه كه مي خواست جامعه مدني راه اندازي كند گفته شد و به نوعي مي توان ادعا كرد كه اين بيان مرز پيروان معاويه و حضرت علي (ع) است . ( مفهوم سنت و جماعت از ديدگاه پيروان حضرت علي (ع) و پيروان معاويه داراي تفاوتي است از همان نوع و به ميزان همان تفاوتي كه در نص حديث آمده است كه امروزه نيز مي‏توان شاهد اين تفاوت بود ) حضرت علي (ع) فرمود : « السنه ـ و الله ـ سنه محمد(ص) و البدعه ما فارقها و الجماعه – والله ـ مجامعه اهل الحق و ان قلوا ، و الفرقه مجامعه اهل الباطل و ان كثروا » ( ترجمه : سنت ، به خدا قسم ، سنت پيامبر و بدعت همان چيزي است كه از آن ( سنت ) جدا شده است و جماعة ، به خدا قسم ، جمع شدن اهل حق است اگر چه كم باشند و فرقه جمع شدن اهل باطل است اگر چه بسيار باشند . ) امام صادق (ع) نيز از جدش رسول الله (ص) نقل كرد كه : جماعه امتي اهل الحق و ان قلوا ( جماعت امت من همان اهل حق اند اگر چه اندك باشند ) . رسول الله (ص) نيز در بيان معني جماعت امتش مي فرمايد آنهاييكه بر روش حق اند جماعت امت من هستند اگر چه تعداد آنها ده نفر بيشتر نباشد . كثرت آياتي كه در قرآن كريم بر اين ادعا صحه مي گذارد به قدري زياد است كه هر فردي به آساني مي تواند قاعده مذكور را از آنها استخراج كند .(1) الفاظي مانند ( و اكثرهم لايعلمون ـ و اكثرهم لايعقلون ـ و اكثرهم لايشكرون ـ و اكثر الناس لا يعلمون ـ و اكثر الناس لايؤمنون ـ و ... ) كه همگي نشانگر اين حقيقت است كه كيفيت عده قليل نبايد فداي كميت عده كثير شود . ( و قليل من عبادي الشكور ) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 - تعداد اين آيات بيش از 60 مورد است .
  نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1384ساعت 0:31

...... |     |......

 

 

 

 

چقدر مطمئنید مسیر پیشرفت بشر درست است؟

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


چقدر مطمئنید مسیر پیشرفت بشر درست است؟ چقدر مطمئنيد پيشرفت بشر در شاخه هاي علوم كه شامل : فيزيك و مكانيك ، رياضيات و شاخه هاي آن ، شيمي ، الكترونيك ، پزشكي و ... مي باشد تنها راه دستيابي به تكنولوژي ( به معناي عام كلمه ) است ؟ اگر مطمئن هستيد انسان راه خود را درست آمده است ، پس چرا درباره گذشته خود ابهام دارد ؟ ابهاماتي كه علوم حاضر ( متداول ) نمي تواند جوابگوي آنها باشد . ساخته شدن عجايب هفتگانه به دست بشر كه تنها بازمانده آن هرم خئوپوس ساخته شده در بيش از 4500 سال پيش است و تهيه نقشه جغرافيايي زمين به صورت عكسبرداري با تمام جزئيات از ارتفاع 5000 كيلومتري بالاي هرم در همان عصر و نمونه هاي فراوان ديگر كه امروزه نه تنها توجيه علمي ندارند بلكه غيرممكن اند . به نظر مي رسد شعور بشر در كانالهاي بسياري مي تواند شكوفا شود و طي چند هزاره اخير بشر شعور اجداد خود را به فراموشي سپرده و به دنبال كشف واقعيت هايي برآمده كه بسيار ضعيف تر از حقايق مكشوف براي انسانهاي چندهزاره قبل و اصول عالم خلقت است . مثل اينكه بگوييم انرژي اتم را فراموش كرده و از جنگل هيزم جمع مي كند تا آتش بيفروزد و گرم شود . آيا علوم حاضر به شكلي كه هست و بصورتي كه پيش ميرود ميتواند انسان را به غايت انسانيش برساند؟ مثلا سيستم معماري خانه ها: چه لزومي دارد خانه ها بشكل مكعبهاي مربع و مستطيل و از مصالحي مانند تيرهاي آهني و ميل گردهاي فولادي و بتون و... ساخته شود. يا مثلا اختراع تلفن و در نتيجه ارتباط تلفني دو نفرآيا به نفع غايت انساني است يا نوعي خيانت به استعدادهاي معنوي و متعالي انسان بوده واو را ازتفكرو دستيابي به يك سيستم برتر ارتباطي(ترنس فیزیکال) بازداشته است؟ تمامي اين مسائل ناشي از تعريف ماترياليستي انسان است در حاليكه انسان صرف ماده نيست پس نبايد او را در اين حصار علوم مادي محدود كرد . با اين منطق اگر روزي عده اي از مردم پيدا شوند كه هزاران سال پيش از بقيه بريده و در گوشه اي از عالم يا همين زمين خاكي از ابعاد علمي و فني ديگري توسعه يافته و به تكنولوژي هاي برتري دست يافته باشند جاي تعجب نخواهد بود .( و شايد بتوان گفت اگر امروز عده اي دست به چنين كاري بزنند و بعد از گذشت اندي سال اين گروه آزمايشي با جامعه عمومي مقايسه شود مشاهده تفاوت هاي فاحش در سيستم هاي توسعه علمي و نظام زندگي اجتماعي آنها بعيد نيست ) راه رسيدن به فناوري هاي جديد و كارآمد و نظام اجتماعي و اقتصادي صحيح كنارگذاشتن اعتياد هاي اجتماع بشري و بازگذاشتن شاهراه انديشه انسان و توجه به كيفيت ها و الهام از عالم خلقت است. عبارت اخراي آن مضمون تعاليم قرآن و توصيه هاي دلسوزانه الهي به نوع بشر است كه اي انسان پروردگارت تو را متفكر و معقول آفريد پس كوركورانه به دنبال پدران و اجداد خود ( اجتماع ) حركت نكن كه اين نوع زندگي ظلمت و ضلالت است .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) پاورقي :

1 ) اين مفهوم از آيات زير قابل برداشت است : 91/ انعام – 74/ شعرا – 23 / توبه – 21 / لقمان – 22 ، 23 ، 24 / زخرف – 54 / انبيا – 170 / بقره – 104 / مائده – 102 / هود

  نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1384ساعت 0:29

...... |     |......

 

 

 

 

نسبیت صفات الهی و رابطه ی آن با شرک و ایمان

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


نسبیت صفات الهی و رابطه ی آن با شرک و ایمان تمام واژه هاي قرآن بوسيله ي خود قرآن معني شده است . بدست آوردن اين معاني گاهي به دقتي بسيار زياد ( تدبر : دنبال گيري ) نياز دارد كه خواندن قرآن بصورت معمول با چنان دقتي همراه نيست . برخي اصطلاحات قرآني با معادلهايي در زبانهاي ديگر ( مثلاً فارسي ) ترجمه شده است كه بايد در نظر داشت كه تمامي اين كلمات با مسامحه معني شده و معني حقيقي قرآن نيستند . بعنوان مثال در يكي از بحث هاي اساسي قرآن كه اسماء و صفات الهي است ، لازم است اول خود « الله » شناخته شود تا بحث در بستر مناسب ادامه يابد وبه هر ميزان كه شناخت ما از« الله » ناقص باشد ، بحث به همان ميزان«ابتر » خواهد بود . بايد دقت داشت كه ترجمه‏ي كلمه‏ي « الله » ، « خدا » يا « خداوند » نيست و اين ترجمه همواره با نوعي مسامحه همراه است . در آيه ي نور مي خوانيم : « الله نور السموات و الارض ... » اين نور كجاست و كجا بايد آنرا ديد ؟ در ادامه مي خوانيم : « في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو والاصال » . روايت است كه خانه‏ي حضرت زهرا(س) جزو آن خانه‏هاست . شايد هم اغراق نباشد اگر بگوييم دل مؤمن پايگاه « ‌الله » است . با در نظر گرفتن رابطه ي ذات اقدس اله و صفات او ، كه در مباحث فلسفي ثابت مي شود كه عين هم هستند ، مي‏توان چنين گفت كه هر مقدار صفات الهي در دل يك انسان جايگزين شود اين فرد مؤمن تر مي شود ( خداگونه مي‏شود ) هر قدر از صفات الهي فاصله بگيرد و خودمحوري ( اومانيسم ) جاي آنرا بگيرد به شرك نزديك تر شده است . هر مقدار خودم حضور پيدا كنم به همان مقدار خدا را عقب تر زده ام . در تمامي اسماء و صفات ، مطلب چنين است . اگر خدا غفور است ( چشم پوش ) اگر من چشم پوشي نكنم آنجا خودم حضور دارم نه خدا . در واقع بايد آدم مثل خدا شود . * سحر با باد همي گفتم حديث آرزومندي *** خطاب آمد كه واثق شو به اوصاف خداوندي * اگر كسي كينه توزي مي كند در واقع خودي كه شيطان است در آنجا هست و شيطان چيزي جز جدايي انسان از خدا و بيرون از وجود انسان نيست . اگر انسان در رحم پيشروي كند فاصله ي او با خدا كم مي شود و اگر در علم پيشروي كند به خدا نزديكتر مي شود . معني « قربهَ الي الله » در نيت نيز جز اين نيست . فرد جاهل به اندازه اي كه نادان است از خدا دور است . اين چيزي نيست كه خدا آنرا ببخشد . مثل اينكه بگويند : تو دستت را به سيم لخت برق بزن و من تو را مي بخشم . كشته شدن اثر وضعي دست زدن به برق است . اين نظام را الله بوجود آورده كه برخي گناهان قابل بخشش نباشد و اثر وضعي داشته باشد . خداوند رحمتش فراگير است و اين فراگيري ايجاب مي كند كه يك ظالم در حيطه ي آن قرار نگيرد و اگر خدا به يك ظالم رحم كند ، آن رحم نيست ظلم است . مثل اينكه يك مرد بزرگ يك بچه ي دو ساله را با آهن داغ مي كند . نمي توان اين مرد را بخشيد . بخشيدن او ظلم است نه رحم . انسان هم در مسير خداگونگي بايد داراي چنين صفاتي باشد كه مثلاً صفت « رحم » از منهاي بي نهايت تا مثبت بي نهايت در او وجود داشته باشد و بسته به موقعيت درصدي از آن صفت را ارائه كند . دقت لازم است تا حرف خدا فهميده شود . يك جا مي گويد : « ان الله يغفر الذنوب جميعاً » در يك جاي ديگر مي گويد : « ان الله لا يغفر ان يشرك به » . مفهوم هر دوحرف يكي است . اصلاً بخشش در تماميتش مي طلبد كه خدا شديدالعقاب هم باشد . شرك يعني چه ؟ به هر ميزان كه در دل انسان چيزي همراه خدا باشد مثلاً « خود » شرك است . تصميم خود بجاي خدا « شرك » است . هر قدر ميزان صفت الهي در دل انسان كم يا زياد باشد ( خارج از مقدار لازم) شرك است . فقط عدل است كه شرك نيست .ارائه ی هرصفت بااندازه ی لازم و در مکان مناسب “
  نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1384ساعت 0:27

...... |     |......

 

 

 

 

مفهوم اسلام

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


مفهوم کلمه ی (اسلام)از ریشه ی «سلم» به معنی سلامتی، امنیت و بدون مخاطره بودن است. اسلام ، سلام ، مسلمان ، تسلیم و سالم همه از یک ریشه اند و معانی مشترک دارند. به این ترتیب میتوان گفت (مسلمان کسی است که تسلیم امر شارع اسلام »الله« باشد)

 عبارت »ان الدین عند الله الاسلام« با توجه به مقدمه ی فوق به این معنی است که (دین همان اسلام و اسلام همان دین است.)

نه اینکه دین فقط اسلام است و دین هر “اسمی” غیر از اسلام داشته باشد باطل است بلکه هر دینی که صفت آن "تسلیم در برابر حق" باشد از مومن به آن دین پذیرفته است.

عدالت خداوند اقتضا نمیکند که همه ی مسیحیان و یهود و ...(چه خوب و چه بد)در عذاب جهنم غوطه ور باشند و بهشت مخصوص کسانی باشد که قید مسلمانی در شناسنامه شان ذکر شود. بعبارت دیگر ملاک مسلمانی ذکر شهادتین یا ثبت شناسنامه ای نیست بلکه عمل است و هر کس با هر دینی به اندازه ای که تسلیم مطلق امر خداوند است مسلمان است.و ای بسا یهودی که از من مسلمان،مسلمان تر.

 آیات و روایات بسیاری موید این موضوع است. امام صادق (ع) در روایتی اجر و ثواب کارهای نیک یهود، نصارا، صابئیان ومجوس را نزد خداوند محفوظ میداند. و آیه ای از قرآن: "ان الذین امنوا والذین هادوا والنصاری والصابئین من امن بالله والیوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون"62-بقره

 و نکته اینکه* :اسلام از نظر قرآن صفت است نه اسم.*

  نوشته شده در  بیست و دوم دی 1384ساعت 22:45

...... |     |......

 

 

 

 

فهم قرآن

++++++++++++++++++++ اسلام و مطالعات راهبردی (الگونامه ی زندگی) +++++++++++++++++++++


فهم قرآن:

مخاطب قرآن نه فقط مفسرین،علما و دانشمندان بلکه عموم مردم وحتی عوام ترین آنهاست. روش آموزش قرآن نیز باید با مقدمات علمی مخاطب متناسب باشد. محکمترین شاهد تاریخی بر روش آموزش قرآن،آموزش قرآن برای اولین بار از جانب خداوند به رسول الله امی(ص)و ازطرف رسول الله(ص) به مردم امی در عصر جاهلیت است.این روش همان اقراء خداوند از طریق وحی به پیامبر و اقراء پیامبر به مردم (مسلمان و غیر مسلمان –باسواد و بیسواد)است.

 جالب اینجاست که همه متوجه منظور و مقصد آیات الهی میشدند لذا در آن دوره هیچ کتاب تفسیری برای قرآن نوشته نشد.این قرآن و این کلام بدون تفسیر توانست افرادی چون سلمان، ابوذر، مقداد و عمار را در محضر رسول الله(ص) تربیت کند وشخصیتهایی چون اویس قرنی ،که حتی یکبار موفق به زیارت رسول الله (ص) نشدند، تربیت یافته ی قرآن بدون تفسیر هستند. تفسیر در دوره ی پیامبر و ائمه(ع) منحصر به روایاتی بود که به بیان مقصد برخی آیات می پرداخت و این در حقیقت تبیین بود نه تفسیر.

چنین بنظر میرسد که علت این موضوع، روشن بودن مفهوم و در نتیجه مقصد آیات در جامعه ی آن زمان بوده است که به مرور زمان دست تحریف کلمات قر آن را از لحاظ مقصد مورد نظر شارع مقدس مورد تجاوز و تعدی قرار داده است که قرآن این موضوع را در زمان نزول پیشگویی کرده است : (یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به) "13-مائده" یعنی کلام را به نحوی از بستر خود منحرف میکنند که بهره ی معنوی مورد نظرآیه حاصل نشود.

بررسی منطقی و اصولگرایانه شرایط زمان در دوره ی رسول الله (ص) و اشراف بر حقایق تاریخ (نه آنگونه که در کتابهای به اصطلاح "تاریخ" نوشته اند) با نگاهی نو به آیات الهی نکات فراوانی بر ما هویدا خواهد کرد که با توجه به این نکات میتوانیم به درک حقایقی که قرآن مبین بیان میکند نائل شویم. 

  نوشته شده در  بیست و دوم دی 1384ساعت 20:53

...... |     |......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بگو يا الله... برخيز ديوارهارا بردار... و مرزها را در هم شكن اينجا بيكراني مقدس است و هر كراني ديده شود سراب است... سر خمها را بگشاييد... انگار انگور انتظار مي شده است! شايد شراب حضور سيرابمان كند.. اگر ادعاي دوستي با قرآن داريم، پس اثر اين دوستي كو؟!… انگار با خود تعارف داريم. اگر ميخواهيم آگاهانه، اصولي و شعورمند زندگي كنيم، لزوم هماهنگي در محوراصلي زندگي ضروري است. زندگي فعلي است كه صيغه ي آن در قرآن صرف مي شود غافل از اينكه (فعل انجام عمل است نه فقط صرف آن). دوران نظريه پردازي محض تمام شده است، بايد فعاليت عملي داشته باشيم. شناخت حق با درک عناصر زمان و مکان، شرایط و موقعیت‌ها، تعهد و مسئولیت‌ ما است. هدف هستی، تحقیق حقیقت است. محقق شدن حقیقت، جز با شناختن حق غیر ممکن است. حق دارای خاستگاه الهی است. و تقابل حق و باطل انکار ناپذیر است.