روز و شب
روز و شب فكر من اينست كه شب يا سحري
رسد از آنكه ربوده است دلم را خبري
باز هم چشم براه تو نشينم شايد
به مروت ز خم باديه ي من گذري
خم ابروي تو ديدم خم ميخانه شكست
هر كه مست تو نباشد بود او بي بصري
من كه ديدم همه را نيست دگر پروايم
حيف باشد كه تو هم اين دل ما را نخري
گفت با يار ستمكار ستمديده ي عشق
هر چه خواهي تو بكن ليك مكن بي نظري
گريه ي نيمه شبم نكته و رازيست از عشق
راز دل با تو نگويم كه تو خود باخبري
حرف كم گوي رسولي برضايت مي باش
بدعاي شبي و مجلس انس سحري
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 23:51
......
|
|......