بگذارید مطلب امروز را با خاطرات شاد دوره ی نوجوانی آغاز کنم. در سال های دهه ی 60 که در سنین مدرسه بودم، ماه رمضان برای من از بهترین اوقات سال بود. هر روز بعد از اینکه از کار درس و مشق فارغ می شدم، از حدود دو ساعت مانده به افطار، بساط بازی در کوچه فراهم می شد و بچه های شاد گرد هم می آمدند. البته گاهی هم فریادهای ناشی از شدت ذوق کودکان، صدای یکی از همسایگان را درمی آورد.یادش بخیر.
چند دقیقه مانده به افطار، بساط را جمع می کردیم و در کنار سفره ی رنگارنگ افطار که حاصل زحمت چند ساعته ی مادر بود، حاضر می شدیم. عطر و طعم غذاهای مادر در آن روزها را هنوز به یاد دارم. همراه بزرگترها که افطار می کردند ما هم غذا می خوردیم. دیگر در این سال ها از آن سفره ها خبری نیست و هرگاه ناغافل به منزل پدر سری می زنم، یک سفره ی ساده که فقط نصفش باز است را می بینم که که آن دو جوان قدیمی در کنارش مشغول صرف لقمه ای نان و اندکی غذا برای افطارند و مادر دیگر حوصله های آنروزها را ندارد.
ساعتی پس از افطار با پدر به مسجد می رفتیم. البته باید اعتراف کنم که برای نماز نمی رفتم. بلکه هم بازی هایم که می آمدند من هم می رفتم. مسئولیت آبدارخانه ی مسجد در ماه رمضان به عهده ی همان بچه های هم بازی بود. از این مسجد رفتن هم بغایت لذت می بردیم که راستش را خواهید فکر نمی کنم کسی از آن لذت ها برده باشد.
زمان به سرعت گذشت و دوران سپری شد. وارد سن تکلیف شدم ولی نمی خواستم این حقیقت را قبول کنم. بازهم بچه محل ها را جمع می کردم و قبل از افطار با دهان روزه ساعتی توپ می زدیم. آنقدر می چسبید که گرسنکی و تشنگی را هم فراموش می کردیم. صدای اذان یادمان می انداخت که بایستی افطار کنیم. قرار مسجد را گذاشته و به منزل می رفتیم. البته این بار مسجد رفتنمان هم برای نماز بود و هم ادره ی آبدارخانه و هم آموزش چند مسئله ی شرعی، و البته بعد از مسجد با دوستان دوری در کوچه و خیابان می زدیم و از آینده ها و برنامه ها می گفتیم. درس و کنکور و شغل و البته نتایج و تحلیل های بازی های فوتبال.
با ورود به دهه ی 70 به یکباره تمام آن دوران و ساخته هامان فروریخت. چه در دوره ی دانشجوییم در دیار غربت تهران گذشت، چه در دوره ی سربازی و چه پس از ازدواج، ماه شادی های من به ماه دلتنگی ها بدل شد. و آن روزها دیگر برنگشت.
رمضان ماه میهمانی خداست و خدا دوست ندارد میهمانش دلتنگ و اندوهگین باشد. با این تفکر سال های سال بدنبال دوستان شادی برای شب های رمضانم بودم. بالاخره در تابستان 86 به خواسته ام رسیدم.
از لطف دوستانی که با اجابت خواسته ام رمضان گذشته را برایم گلستان کردند تشکر می کنم. و امسال نیز بدنبال دوستانی شاد ترم.
و هل من ناصرٍ ینصرنی؟
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:59
......
|
|......