شب آرزو ها
بسم الله
ليلة الرغائب
شب آرزوها
شب عشق بازي ها
خدا سر ِ سر به سر گذاشتن دارد انگار!
ده سال است به فكر اين معني ام
مي خواهم با شعري از ميلاد به عالم اين شب وارد شوم؛
"مزرعه اي خواهم خريد
خشخاش خواهم كاشت
وصداي خش خش خشكي خشخاش ها مرا بوصالش اميدوار خواهد كرد
روشني احساس من گم شده است و من در پي هيچ هنوز مي گردم
شايد آينه ي قلبم تركي برداشته است
از غربت ، از فراق ، از عشق؛
من غريبم و غريب خواهم زيست و غريب خواهم رفت
در روز رفتن من، هيچ كبوتري عاشقانه نخواهد گريست،
هيچ نرگسي پژمرده نخواهد شد
و حتي سكوت خلوت يك كاسه آب هم نخواهد شكست."
"روزي من هم به دريا خواهم پيوست
و
در آن روز :
سوار بر زورق سعادت
خاطره هاي تلخم را پارو خواهم زد
و شعر خواهم سرود."