گفتمان عدالت:

معنى عدالت:
((خـدا بـه عدالت و احسان و بخشش به خويشاوندان فرمان مى دهد و از فحشا و زشتكارى و ستم نهى مى كند, باشد كه پذيراى پند شويد)).
ـ امـام عـلـى (ع ) درباره آيه ((خدا به عدالت و احسان فرمان مى دهد)), فرمود: مقصود ازعدالت, انصاف است و از احسان, بخشش و تفضل.
«ان الله یامر بالعدل ... .»

بی عدالتی خروج از امر الهی است و عدالت یعنی قرار دادن هرچیز سر جای خود.

شعبه هاى عدالت:

ـ امـام عـلـى (ع ): عـدالت چهار شعبه دارد: فهم دقيق , دانش عميق , حكمت شكوفا و بستان بردبارى.
ـ ايـمان بر چهار پايه استوار است : برصبر و يقين و عدالت و جهاد، عدالت نيزچهار شاخه دارد: فهم ژرفـ, دانـش عميق, حكمت شكوفا و بردبارى استوار, هركه فهيم باشد, از ژرفـاى دانـش آگـاه شـود و هـركـه از ژرفاى دانش آگاه شود, ازآبشخورهاى حكمت بـنوشد و هركه بردبار باشد, در كار خود كوتاهى نورزد و در ميان مردم خوشنام زندگى كند.

ارزش عدالت از دید روایات:

ـ امام على (ع ): عدالت, شالوده اى است كه جهان بر آن استوار است.
ـ عـدالـت, تـرازوى خـداى سبحان است كه آن را در ميان خلق خود نهاده و براى برپاداشتن حق نصب كرده است.
ـ خداوند پاك, عدالت را برپادارنده مردمان و مايه دورى از حق كشي ها وگناهان و وسيله آسانى و گشايش براى اسلام قرار داده است.
ـ عدالت, برپادارنده مردم و زيور حكمرانان است.
ـ امام صادق (ع ): عدالت , از آبى كه شخص تشنه به آن مى رسد گواراتر است.
ـ عدالت از عسل شيرين تر, از مسكه نرمتر و از مشك خوشبوتر است.
ـ امام على (ع ): عدالت, مطبوع است و هواى نفس , منحرف و ستمگر.
ـ فاطمه زهرا(س): خداوند عدالت رابراى آرامش دلها واجب فرمود.

گستردگى عدالت:
ـ حكيمى براى هفت جمله , هفتصد فرسنگ در پى حكيمى ديگر رفت، یک جمله اين بود كه از او پرسيد: فراختر از زمين چيست؟
آن حكيم پاسخ داد: عدالت, فراختر اززمين است.
ـ امـام عـلـى (ع ) دربـاره زمـيـنـهـايـى كـه عـثـمـان بـه تـيـول داده بود و برگرداندن آنها به مـسلمانان ,فرمود: به خدا سوگند, اگر زمينى را بيابم كه به كابين زنان رفته و كنيزان به وسيله آنـها خريدارى شده باشند, بيگمان آن را برمى گردانم, زيرا, عدالت فراخ است و هركه عدالت بر او تنگ آيد, بى عدالتى بر وى تنگ تر آيد.
ـ امـام بـاقـر(ع ): چـه گـسـتـرده اسـت دامـنـه عدالت! اگر در جامعه عدالت اجرا شود, مردم بى نيازمى شوند.

عدالت و سياست:

ـ پيامبر خدا(ص ): عدالت, سپرى نگهبان و بهشتى ماندگار است.
ـ امام على (ع ): عدالت برترين دوسياست است.

ـ عدالت, فضيلت فرمانروا (يا قدرت ) است.
ـ عدالت, سپر دولت هاست.
 ـ عدالت, نظام فرمانروايى است .
ـ عدالت پيشه كن, تا (همچنان )حكومت كنى .
ـ به عدالت رفتار كن, تا پادشاهى كنى .
ـ سياست دادگرى سه چيز است : نرمى توام با دورانديشى, سختگيرى در عدالت و احسان همراه با ميانه روى.
ـ هيچ چيز مانند عدالت, شهرها راآباد نكرده است.
ـ عدالت متضمن پيروى كردن ازسنت خدا و پايدارى دولت هاست.

ـ عدالت , مردم را اصلاح مى كند.
ـ عدالت, كسى را كه به آن عمل كند از افتادن مظالم و حقوق مردم به گردنش آسوده مى كند.
ـ با عدالت است, كه كار ملت اصلاح مى شود.
ـ به سبب عدالت, بركت ها دوچندان مى شود.
ـ عدالت فرمانروا, بهتر از فراخى و حاصلخيزى زمان است.
ـ پيامبر خدا(ص ): يك ساعت عدالت ,بهتر از شصت سال عبادت است كه شبش به عبادت و روزش بـه روزه دارى بـگـذرد و يك ساعت بى عدالتى در حكومت (يا داورى ) نزد خدا بدتر از شصت سال گناه است.

 

تأثیر عدالت در روابط حاکمیتی:

حكومت و روابط حاكميتي در كيفيت انسانها تأثير غيرقابل انكاري دارد. هرگاه كرامت انسان در جامعه بوسيله ي حكومت مراعات نگردد نمي توان از توده ي مردم انتظار غير معقول داشت. در كلام امير المومنين آمده است كه هرگاه فرومايگان بر جامعه مسلط شوند گرانمايگان ورافتند، يا، چون امور بدست اراذل افتد افاضل هلاك شوند.

و كرامت انساني جز به عدالت محقق نمي شود. عدالت لازمه ي تربيت است ؛در كلام اميرالمومنين(ع) به صراحت آمده است:

العدل حياة - بالعدل تصلح الرعية - ما عمرت البلاد بمثل العدل اص127

عدالت بهترين وسيله است تا بتوان مردمان را از آلودگيها پالود و به راستى و درستى سير داد، در سخنى ژرف از امير مؤمنان(ع ) آمده است: جعل الله سبحانه العدل قوام الانام، و تنزيها من المظالم و الاثام، و تسنية للاسلام
خداوند سبحان عدل را ستون زندگى مردم، و سبب پاكى از ستمكاريها و گناهان، و روشنى چشم اسلام قرار داده است.

سيره پيامبران بر اين بوده است كه با زدودن ستمها و برپا كردن عدالت، آدميان را به صفات و كمالات الهى متصف كنند.

در حكومت ظلم انسانها به خوارى كشيده مى شوند، گناه و معصيت مى كنند، و دست به تباهى مى زنند؛ اما در حكومت عدل استعدادها شكوفا مى شود، خردها به كمال مى رسد و حكمت و علم فراگير مى شود. شاخصه و نمونه اعلاى اين تربيت ، در حضور حجت حق، امام زمان (عج ) تحقق مى يابد؛ تا جايى كه در آن زمان فرخنده زنان در خانه ها باكتاب خدا و سنت پيامبر قضاوت مى كنند. از امام باقر(ع ) روايت شده است كه فرمود:توتون الحكمة فى زمانه حتى ان المراءة لتقضى فى بيتها بكتاب الله تعالى و سنة رسول الله(ص )

در دولت مهدى (ع ) به همه مردم علم و حكمت مى آموزند تا آنجا كه زنان در خانه ها با كتاب خدا و سنت پيامبر(ص ) قضاوت مى كنند.

امام باقر(ع ) درباره تحول تربيتى و اكمال عقول در آن دوره مى فرمايد:

چون قائم ما قيام كند، دست خود را روى سر بندگان مى گذارد و بدين ترتيب خردهاى مردمان را به كمال مى رساند و اخلاقشان را كامل مى كند.       بحارالانوار، ج 52، ص 336

آن حضرت به تاييد الهى، خردها را نورانى مى كند تا مردمان پيروى هوا و هوس نكنند و خلق و خويها را الهى مى كند تا به نيكى و درستى زندگى كنند. واينها همه در سايه ي تحقق عدل محقق مي شود.

روایاتی در مورد زمامدار بیدادگر:

ـ پـيـامـبـر خـدا(ص ): نـخستين كسى كه به دوزخ مى رود, زمامدارى است كه عدالت نورزيده و ثروتمندى كه حقوق مالش را نپرداخته است و تهيدست پرفخر.
ـ شفاعت من شامل حال قدرتمندبيدادگر ستمگر, نمى شود.
ـ پـيـامـبـر خدا(ص ) در آخرين خطبه اش در مدينه در پاسخ به پرسش على (ع ) از جايگاه زمامدار بـيـدادگـر, فرمود: او چهارمين نفر از چهار نفرى است كه روز قيامت سخت ترين عذاب را دارند: ابليس, فرعون, آدم كش وچهارمينشان زمامدار بيدادگر.
ـ كـسـى كه بر ده نفر فرمانروا شود و در ميانشان به عدالت رفتار نكند, روز قيامت در حالى آورده مى شود كه دستها و پاها و سرش در سوراخ تبرى جاى داده شده است.

ریشه ی درونی عدالت:

ـ امـام عـلـى (ع ): فضايل چهارگونه اند:اول حكمت است و جانمايه آن انديشه باشد, دوم عفت اسـت و جانمايه آن شهوت باشد, سوم شجاعت است و جانمايه آن غضب باشد,و چهارم عدالت است و جانمايه آن اعتدال قواى نفسانى باشد.

نسبت عدالت و ايمان:
«كـسـانـى كـه ايمان آوردند و ايمان خود را به هيچ ستمى نياميختند, ايمنى از آن ايشان است و ايشان رهيافتگانند».
ـ امام على (ع ): عدالت, زيور ايمان است.
ـ عدالت, سر ايمان و مجمع نيكي هاست.

نسبت عدالت و فضيلت:
ـ امـام عـلـى (ع ) در پـاسـخ بـه ايـن پـرسش كه : عدالت برتر است يا بخشندگى ؟
فرمود: عدالت هـرچـيـزى را در جـاى خـودش مـى گـذارد و بـخشندگى امور را از جهتشان خارج مى سازد, عـدالـت سـيـاستى فراگير است اما بخشندگى عارضه اى خصوصى است.

نسبت عدالت و زندگى:

ـ امام على (ع ): عدالت, زندگى است.
ـ عدالت, مايه حيات حكم هاست.
ـ امـام كـاظـم (ع ), دربـاره آيـه ((زمـيـن را بعد از مرگش زنده مى كند)), فرمود: منظور زنده كردن زمين با باران نيست, بلكه خداوند مردانى را مى فرستد كه عدالت را زنده مى كنند و با زنده شدن عدالت زمين نيز زنده مى شود.

نسبت مهدویت و عدالت:

ـ امام حسن عسكرى (ع ) به عمه خود حكيمه دخت محمدبن على بن موسى الرضا(ع ), فرمود: امشب نزد مـا بـمـان , زيـرا بـزودى فرزندى به دنيا خواهد آمد كه نزد خداى عزوجل گرامى است و خداوند عزوجل به وسيله او زمين را پس از مردنش زنده مى كند.
ـ امـام بـاقـر(ع ) درباره آيه ((بدانيد كه خدا زمين را بعد از مردنش زنده مى كند)), فرمود: خداى عزوجل زمين را بعد از آن كه مرد به وسيله قائم (ع ) زنده مى كند.
ـ امام صادق (ع ), در پاسخ به پرسش از همين آيه , فرمود: مقصود, عدالت بعد از ستم است.

نخستين گام عادل بودن:

ـ امـام على (ع ): از محبوبترين بندگان خدا نزد او, بنده اى است كه خداوند وى را در برابر نفسش يـارى رسانده, پس اندوه را زيرپوش خود كرده و ترس (از خدا) را بالاپوشش. چنين كسى از معادن دين خدا و اوتاد زمين اوست ,خويشتن را ملزم به عدالت كرده است و نخستين گام عادل بودن او دور كردن هوا و هوس ازخويش بوده است.

سفارش به رفتار عادلانه با دشمن و هنگام خشم:
«اى كـسـانـى كـه ايـمان آورده ايد براى خدا قيام كنيد وبه عدل گواهى دهيد و دشمنى با يك گروه وادارتان نكند كه عدالت نورزيد.»
ـ امـام عـلـى (ع ) در سـفـارش به فرزند بزرگوارش امام حسين (ع ), مى فرمايد: تو را سفارش مى كنم به تقوای الهی در روزگار توانگرى وتهيدستى و به رعايت عدالت با دوست و دشمن.
ـ امـام عـلـى (ع ), در سـفـارش بـه فـرزنـد بـزرگـوارش حـسـن (ع ), مـى فرمايد: فرزندم! تو را سفارش مى كنم به گزاردن نماز در وقتش و رعايت عدالت در هنگام خشنودى و خشم.

عادلترين مردم:

ـ پـيامبر خدا(ص ): عادلترين مردم كسى است كه بر مردم همان پسندد كه بر خود مى پسندد وبر آنان نپسندد آن چه را بر خود نمى پسندد.
ـ امام على (ع ): عادلترين مردم كسى است كه در عين داشتن قدرت, انصاف داشته باشد.
ـ عادلترين مردم كسى است كه با آن كه بر او ستم كرده به انصاف رفتار كند.
ـ عادلترين خلق , كسى است كه بيش از همه به حق داورى كند.
ـ شخصى به رسول خدا(ص ) عرض كرد: دوست دارم عادلترين مردم باشم، فرمود: آن چه براى خودت دوست دارى, براى مردم نيز دوست بدار تا عادلترين مردم باشى.
ـ امـام على (ع ): عادلانه ترين روش اين است كه با مردم آن گونه رفتار كنى كه دوست دارى باتو رفتار كنند.
ـ منتهاى عدالت , اين است كه آدمى با خودش به عدالت رفتار كند.
ـ هيچ عدالتى , برتر از رد مظالم نيست.

ياوران عدالت:

ـ امـام عـلـى (ع ): براى عدالت از حسن نيت داشتن درباره ملت و كم كردن طمع و پارسايى زياد, كمك بگير.
ـ هـرگـاه رعيت حق زمامدار را بگزارد و زمامدار حق رعيت را, حق در ميان آنان عزيز ونيرومند شود و راههاى دين هموار و نشانه هاى عدالت برپا و كارها در مجراى طبيعى خودپيش رود و بدين سان زمانه اصلاح شود و به ماندگارى دولت اميد رود و طمع دشمنان , به ياس مبدل گردد. در غیر اين صورت اتحاد و يكپارچگى به اختلاف گرايد و نشانه هاى ستم و انحراف آشكار شود.

انتخاب همسر

تبیین اهمیت موضوع:

اهمیت امر ازدواج بدلیل تولید نسلی که ای بسا ممکن است هزاران سال امتداد داشته باشد، بسیار است. ازدواج يك مسئوليت است و مسئوليت را باید به بهترين وجه انجام داد.
امام صادق عليه السلام فرمودند: هنگامى كه يوسف صديق عليه السلام برادرش ، بنيامين را ديدار كرد، پرسيد: اى برادر، چگونه ازدواج كردی؟ بنيامين جواب داد: پدرم به من دستور داد و گفت كه اگر مى توانم نسلى داشته باشم كه زمين را با تسبيح الهى زنده كند، چنان نمايم.
اهمیت ازدواج تا اندازه ای است که مطابق روایات اسلامی هرکس اقدام به ازدواج کند نصف دینش را حفظ کرده است.

إذا تَزَوَّجَ العبدُ فَقَد استَکمَلَ نِصفَ الدّین، فَلیَتّقِ الله فی النّصفِ الباقی.      کنز العمال/44403

 

«آشنایی با ازدواج»

مراتبِ هدفِ ازدواج:

1- یافتن جوابی برای غرایز

2- کنترل غرایز

3- رسیدن به آرامش درونی

4- ندای فطرت و میل به جاودانگی

انواع ازدواج از نظر مدت:

1- ازدواج موقت

2- ازدواج دائم

انواع ازدواج ار نظر مدل:

1- بدون شرط: در این نوع از ازدواج شرطی برای برقراری ارتباط جنسی توسط هیچکدام از طرفین ذکر نمی گردد و محدودیت برقراری ارتباط توسط مرد تنظیم می شود به شرط آنکه از چهار ماه تجاوز نکند.

2- مشروط به ارتباط محدود: معمولاً در ازدواج موقت و گاه در ازدواج دائم یکی از طرفین شرط به ارتباط محدود می کند.

 

ازدواج های سنتی:

در دهه ها و سده های گذشته چنین معمول بود که والدین برای جوانانی که به سن ازدواج می رسیدند، تصمیم می گرفتند و با توجه به تجربیاتی که در طول زندگی به دست آورده بودند برای جوان خود به اصطلاح آستین بالا می زدند. البته گاه با توجه به شرایط فرهنگی و اجتماعی جایگاهی هم برای پسند دختر یا پسر قایل می شدند. ولی تصمیم گیرنده ی اصلی پدرِ دختر و مادرِ پسر بود.

مادرِ داماد با توجه به ملاک هایی که داشت باید تشخیص می داد که این دختر از جهات مختلف آمادگیِ ایفای نقش یک زن در این خانواده یا طایفه را دارد یا خیر؟ و پدر عروس طرف دیگر ماجرا را برمی تافت و آمادگی ها و لیاقت داماد آینده اش را می سنجید و نظر رد یا قبول می داد. به دلیل گستردگی خانواده های سنتی و روابط بین اعضای آن، کارکرد این مدل قابل قبول بود.

 

ازدواج های امروزی(مدرن):

با بالا گرفتن سرعت سیر تحولات اجتماعی و نفوذ فرهنگ وارداتی، ازدواج های ما نیز به عنوان یک پدیده ی اجتماعی دستخوش تغییرات فراوانی از جهت محتوا و مدل شد. امروز به ندرت می توان کسی را یافت که هدفش از ازدواج، تعالی و رشد باشد. امروزه عموماً ازدواج بدون هدف و فقط در پی یافتن جوابی برای نیاز های جنسی صورت می گیرد و حداکثرِ هدفِ ازدواج نوعاً رسیدن به استقلال اندیشه، رفاه اقتصادی، فرار از پاسخ گویی به امر و نهی های والدین و جامعه و یک سری خواستهای به اصطلاح معقول دیگر است که هیچکدام نمی تواند در غایت جزء اهداف اصولی ازدواج قرارگیرد. این محتوا نیز با مدل های سنتی قابل دسترس نمی نماید. لذا نسل امروز بیکار ننشسته و در تکاپوی مدلی است تا بتواند پاسخگوی به اصطلاح نیازِ امروز باشد. لذا جوانان چه دختر چه پسر به دنبال گزینه ی مناسبی برای ازدواج هستند و نقش والدین تا حد واسطه ای برای یک معامله تنزل یافته است. اینجا دیگر پدر یا مادر نه تنها اجازه ی انتخاب ندارند، حتی هرگونه اظهار نظرِ منفی در مورد یک گزینه به مداخله تعبیر خواهد شد و ناچار والدین باید انتخاب همراه با منیّت های فرزندشان را برتابند.

جوانان امروز چه دختر و چه پسر، انتخاب همسر را حقّ بی بُروبَرگرد خویش تلقّی می کنند و معمولاً آمادگی هیچگونه بحث خارج از این میدان را ندارند. جالب اینجاست که این خواسته میان جوانان لائیک و مذهبی هم مشترک است و هرکدام به دنبال کشف گمشده ی خویش به مطالعه ی شخصیت دیگران پرداخته و این اجازه را به دیگران هم می دهند که خود نیز مورد مطالعه قرار گیرند.

لیکن آنچه غرض اصلیِ این مطالعه کردن هاست، در اصل ارتباطی به ازدواج ندارد و شانس یک ازدواج موفق را اگر پایین نیاورد، بالا نیز نخواهد برد. اندک توجهی به آمار طلاق در گذشته و حال روشنگر این مدّعاست.

وقتی صحبت از ازدواج و طی مراحل انتخاب در مدل امروزین است، حداکثر شانس یک پسر (و شاید دختر!) در موفقیت انتخابش معادل زمانی خواهد بود که بدون هیچ مطالعه و تحقیقی دست به این اقدام می زند و این نظری بدون اغراق، بل با تخفیف است. حداقل در هر انتخاب چشم بسته جنبه های توفیق احتمالیی وجود دارند که با انتخاب آگاهانه در مدلی نادرست با توجه فراوان به وجوه کم اهمّیت قضیه، از میان خواهند رفت. لذا شاهد یک ازدواج کاملاً منحط خواهیم بود.

در انتخاب های امروزین معمولاً اشتباه بزرگ دیگری هم اتّفاق می افتد و آن اینست که جوان امروز بجای انتخاب همسر بدنبال انتخاب همکار است. هرکدام از طرفین، در گزینش طرف دیگر تفاوتِ استعدادهای زن و مرد و ساختار جسمی و روحیِ آن دو را ملاحظه نمی کنند و مهمّتر از آن نقش و غایت مشترکی برای هر دو قائلند. این نگرش به معنی هم عرض دانستن زن و مرد است که در نهایت به درگیری و کنتاکت خواهد انجامید.(چینی ها می گویند: اگر دو ببر زیر یک سقف باشند، حتماً یکی آن دیگری را از پای درخواهد آورد.)

ازدواج دو پزشک، دو معلم، دو محقق و دو تحصیل کرده، لزوماً ازدواج موفقی نخواهد بود. و ای بسا دانشمند که زنی کم سواد ولی فرزانه داشته اند. در حالیکه اگر زن و مرد را در طول هم قراردهیم، معادله ای اتفاق می افتد که بسیار جالب می نماید؛ مردِ قهرمانِ عرصه های نبرد برخوردهای فیزیکیِ بیرون خانه را مدیریت می کند و تدارک روزی می بیند و زن با نیرویِ خدادادِ عاطفی، برای اعضای خانواده آرامش فراهم کرده و به تربیتِ فرزندان همّت می گمارد. آن یکی در سنگر و این یکی در پشت جبهه ایفای نقش می کنند.

 

«ملاک نظرِ من است؟!!!»

اینکه «در انتخاب همسر ملاک را نظر پسر یا دختر بدانیم» نقطه ی فساد انتخاب همسر شایسته است. ملاک همواره باید بر «حق» استوار باشد، نه اینکه نظرِ من هرچه باشد «حق» همان است. زیرا «حق» متبوع است نه تابع. دلیل ساده ی این موضوع کاملاً روشن است؛ بُرد محاسبات آینده شناسیِ یک انسان که نهایتاً 80 سال عمر می کند و هر روز به نسبت دیروز دارای مشغله و معضله ی بیشتری است، تا چه اندازه ای است؟! قدّ و قواره ی منِ نوعی برای انتخابی که تأثیرِ آن شاید تا هزاران سال باقی باشد، تا چه اندازه متناسب است؟!! کاملاً روشن است که مبسوط الیدِمطلق و لا قید دانستنِ خویش در انتخابی راهبردی با تأثیری کلان و ابدی اشتباهی بزرگ و جبران نشدنی است.

«بَل جائَهمْ بِالْحقِّ وَاَكثَرُهُمْ لِلْحقّ كارِهون وَلَوِاتَّبَعَ الْحقُّ اًهْوائَهُم لَفَسَدَت السّمواتِ والْاَرض ومَنْ فیهنَّ بَلْ آتَیناهُم بِذِكْرِهِمْ فَهُم عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعرِضونَ» 70و71/مؤمنون

( بلكه حقّ را بر آنها آورده ولیكن اكثر آنها از حقّ متنفرند(نظر دین را برنمی تابند) و اگر حقّ تابع هواى نفس آنان شود، همانا آسمان ها و زمین و هرچه در آنهاست فاسد خواهد شد. بلكه ما براى تذكّر آنها (قرآن) را آوردیم و آنان از او اعراض كردند).

آیا بهتر نیست که در این معادله «خدا» بجای «من» انتخاب کند؟ و مگر ممکن است خدا این نیاز مرا ندیده و برنامه ای برای آن نداشته باشد؟؟

 

«منطق عقل» و «منطق حواس»:

قوس صعود و نزول انسان از «خلیفة اللهی» تا«اولئک کالانعام بل هم اضلّ» است. او در انتخاب مسیر درست یا نادرست مختار است. «ونفسٍ و ما سوّاها فَألهَمَها فُجورَها و تقویها»    شمس/7و8

هرکس با تبعیت از منطق حواس و غرایز، عقل را واگذارد در فجور است، چرا كه(وجود حیوانى) «عاجله» را برتافته و «آخرة» را رها می کند. «عاجله» را نقد مىپندارد و «آخرة» را نسیه: 

«بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَتَذَرونَ الْآخِرةَ»   قیامت/20و21

«مكر شب و روز» آدمی را فریفته و او آخرت را دور می پندارد. شیطان نیز همسو با مقتضاى شهواتِ انسان، دنیا را مى آراید و او را درجهت تبعیّت از نفسانیّات مسیر می دهد. لذا آدمی خدا را فراموش می کند و خود وارد عرصه ی تعیین سرنوشت می شود. عقلِ عاقبت نگر را مبدّل به عقل حسابگر می کند و با ابزار عقلی که می باید امورش را با برنامه های الهی تطبیق دهد، به جمع بندیِ دریافت های حسّیِ خود می پردازد و به این ترتیب بدبختیِ خویش را رقم می زند.

 

«نمونه ی قرآنی ازدواج»:

هنگامی که حضرت موسی(ع) پس از درگیری با قبطیِ فرعون که منجر به قتل قبطی می شود از مصر فرار می کند، در نزدیکی مَدیَن در سایه ی درختی آرام می گیرد. ماجرایی اتفاق می افتد که در قرآن به عنوان تنها نمونه ی مفصل ازدواج نقل شده است:

«وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْيَنَ قَالَ عَسَى رَبِّي أَن يَهْدِيَنِي سَوَاءَ السَّبِيلِ وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأتَيْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا قَالَتَا لَا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌفَسَقَى لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌفَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَقَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُقَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَن تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِندِكَ وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ قَالَ ذَلِكَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلَاعُدْوَانَ عَلَيَّ وَاللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ»       قصص/22-28

و هنگامى که متوجّه جانب مدين شد گفت: «اميدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدايت کند!»و هنگامى که به (چاه) آب مدين رسيد، گروهى از مردم را در آنجا ديد که چهارپايان خود را سيراب مىکنند؛ و در کنار آنان دو زن را ديد که مراقب گوسفندان خويشند (و به چاه نزديک نمىشوند؛ موسى) به آن دو گفت: «کار شما چيست؟ (چرا گوسفندان خود را آب نمىدهيد؟!)» گفتند: «ما آنها را آب نمىدهيم تا چوپانها همگى خارج شوند؛ و پدر ما پيرمرد کهنسالى است (و قادر بر اين کارها نيست.)!»موسى براى (گوسفندان) آن دو آب کشيد؛ سپس رو به سايه آورد و عرض کرد: «پروردگارا! هر خير و نيکى بر من فرستى، به آن نيازمندم!»پس يکى از آن دو (زن) به سراغ او آمد در حالى که با حيا گام برمىداشت، گفت: «پدرم از تو دعوت مىکند تا مزد آب دادن (به گوسفندان) را که براى ما انجام دادى به تو بپردازد.» هنگامى که موسى نزد او [= شعيب] آمد و سرگذشت خود را شرح داد، گفت: «نترس، از قوم ظالم نجات يافتى!»يکى از آن دو (دختر) گفت: «پدرم! او را استخدام کن، زيرا بهترين کسى را که مىتوانى استخدام کنى او آن کسى است که قوىّ و امين باشد!»(شعيب) گفت: «من مىخواهم يکى از اين دو دخترم را به همسرى تو درآورم به اين شرط که هشت سال براى من کار کنى؛ و اگر آن را تا ده سال افزايش دهى، محبّتى از ناحيه توست؛ من نمىخواهم کار سنگينى بر دوش تو بگذارم؛ و ان شاء الله مرا از صالحان خواهى يافت» (موسى) گفت: «(مانعى ندارد،) اين قراردادى ميان من و تو باشد؛ البته هر کدام از اين دو مدّت را انجام دهم ستمى بر من نخواهد بود (و من در انتخاب آن آزادم)! و خدا بر آنچه مىگوييم وکیل است!»)

 

توجه به نکاتی در ازدواج حضرت موسی(ع):

1- امید به رحمتِ هدایتِ خدا هنگام ورود به مدین (توکّل)

2- توجه به وظیفه ی انسانی در آب دادن به گوسفندان آن دو دختر که برای موسی ناشناسند، و تصور هیچ خیری از آن ها در ذهن موسی(ع) نیست و این عمل موسی(ع) فقط قربتاً الی الله است.

3- دعا ی« رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» آن هم پس از خیر رساندن به نیازمند.

4- اجابتِ بلافاصلة دعای موسی(ع)، در شرایطی که اندک خطایی از موسی (ع) سرنزده.

5- موسی(ع) زور بازو و استعدادهای خدادادی و فیس و افاده ی خانواده ی سلطنتیِ فرعون را(که در این خانواده بزرگ شده و هنوز به نبوّت هم نرسیده) به رخِ یک خانواده ی چوپان نمی کشد! و پیشنهاد شعیب را بدون مذاکره با دخترشعیب و حتی سنجیدن به اصطلاح منطقی میان خود و دختر شعیب، می پذیرد و خدا را بر آن وکیل می گیرد.

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است          راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش

 

قواعدی از قرآن و روایات برای ازدواج:

إن یَکونوا فُقراءَ یُغنِهِمُ اللهُ مِن فَضلِهِ     32/ نور

از نظر قرآن ثروت یا فقر مادّی ارتباطی به اصل ازدواج ندارد. بنا براين اگر ترس از فقر مانع ازدواج شود، در واقع بدگمانى نسبت به شأن خداوند خواهد بود. آنچه در اسلام از نظر اقتصادی دارای اهمیت می باشد غِنایِ کفافی است:

«رسولُ الله(ص): اللهمَّ ارزُق محمداً وآلَ محمدٍ ومَن أحبَّ محمداً وآلَ محمدٍ، العِفافَ والکفافَ. وارزُق مَن أبغَضَ محمداً وآلَ محمدٍ المالَ والبَنونَ.»        کافی/ج2/ص140/ح3

راهبردِ قرآنی ازدواج بسیار فراتر از آنچیزی است که در تصور ابتدایی ماست. چنانچه در سوره ی فرقان هنگامی که باریتعالی صفاتِ (عِبادُ الرَّحمان) را برمی شمرد، زبان حالشان را چنین یادآور می شود که:

وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا    74/ فرقان

توجّه به این نکته در آیه ی فوق مهمّ است که نِیل به مقام امامت متقین در مرتبه ی پس از رسیدن به قرّةُ العینی است که قرار است خدا از راه ازواج و ذُرّیّات هِبِه شان کند. لذا بدون یک خانواده ی موفّق نمی توان به مقامِ امامُ المُتّقین رسید.

ولایتِ «الله» نیز در گرو یک هدف در نکاح است: «الله»

رسول الله(ص): مَن نَکَحَ ِلله وَ أنکَحَ ِلله إستَحَقَّ وِلایَة الله محجة البیضاء/ ج3 /ص54

سفارشی که به دقت در دین زن و مرد در یک ازدواج شده تا اندازه ای است که نمی توان به سادگی از آن گذشت.

رسول الله(ص): لایَختار حسنُ وجهِ المرأةِ علی حسنِ دینِها کنز العمال/44590

زیبا رویی زن بر حسن دینش ترجیح ندارد.

امام حسن نیز به مردی که در ازدواج دخترش مشورت خواست می فرماید که دخترش با مردی متقی پیمان ازدواج بندد، چراکه اگر مرد متقی زنش را دوست بدارد گرامیش دارد و چون از او ناخرسند گردد به او ظلم نکند.

جاءَ رجلٌ الی الحسنِ(ع) یَستَشیرهُ فی تزویجِ إبنَتِه، فَقال:

زَوِّجها مِن رَجُلٍ تَقیٍّ، فَإنَّّهُ إن أحبّها أکرَمَها و إن أبغَضَها لَم یَظلَمَها مکارم الاخلاق/ج1/ص446/ح1534

***

و اَعجبِ احادیث در مدل ازدواج از امام رضا(ع) که می تواند خلاصه ای بر کل این مبحث باشد:

لَو لَم تکُن فی المُناکِحةِ والمصاهرةِ آیةٌ مُحکَمةٌ و لاسنّةٌ متّبِعةٌ، لَکانَ فیما جَعَلَ اللهُ فیها مِن بِرّ القریبِ و تَألّفِ البَعیدِ، ما رغبَ فیهِ العاقلُ اللبیب،و سارعٌ الیهِ الموفّقُ المصیب. مکارم الاخلاق/ج1/ص449/ح1541

اگر ازدواج بر سنت متبوع و نشانه ی محکمی استوار نباشد، آنچه خدا در آن قرارش داده خوشی های نزدیکی است که به اُلفت انجامیدنشان بعید است. انسان عاقل رغبتی در این ازدواج نمی کند و آنکه بسوی این ازدواج رود، همراهِ مصیبت هاست.

 

احکام معطّل و مسائل ناگفته:

احکام تعطیل مانده و مسائل نگفته ی فراوانی در موضوع ازدواج باقی است که تحقیق و اندیشه ی صاحبنظران را می طلبد. آیا با وجود لایه های فلاکت بار فقر، شرایط احیاء (ملک یمین) فراهم نیست تا با عمل به 14 آیه ی قرآن فصلی نو در روابط اجتماعیمان تعریف شود؟ و آیا با وجود آمار چند برابریِ دخترانِ دَمِ بخت نسبت به پسرانِ آماده ی ازدواج، هنوز باید از طرحِ تعددِ زوجات خجالت کشید و به آیاتِ قرآنی در این مورد هم بی توجه بود؟

دموکراسی (رأى اكثریت)

(باز نویسی و تلخیص مبحث اولِ کتابِ حکومتِ فرزانگانِ سید مرتضی آوینی)

رضا رسولی

مقدّمه:

اگرعصر ما، عصر احیاء مجدّد اسلام و تمهید آن مقدّمات علمى و اجتماعى باشد، كه مبناى تمدّن آینده بشریت در كره ارض قرار خواهد گرفت. براى ما مسلمانان، و خاصّه مسلمانان ایران، هیچ تردیدى در این زمینه وجود ندارد كه از این پس، تاریخ این سیاره به مرحلهاى جدید از صیرورت خویش وارد شده كه مىتوان آنرا «عصر پشیمانی و بازگشت» نامید. این « پشیمانی و بازگشت» که هم اكنون به روشنى در سراسر زمین مشخص است، به سرعت به انحطاط تمدّن كنونى بشر كه ریشه در«استكبار شیطان» دارد، خواهد انجامید و اهل زمین، اهلیت ولایت آل محمد(ص) را خواهند یافت و ظهور موعود را درك خواهند كرد ؛ چرا كه او عینِ ظهور و حضور است و این مائیم كه درغیبتیم و محجوب، و اینچنین بر ماست كه حجابهاى ظلمت را به یكسو زنیم و اهلیتِ حضور بیابیم و زمینههاى رجعت به مبانى اسلام را درهمه ی ابعاد فراهم سازیم.

«آیا رأى اكثریت معیار حقّ است؟» با توّجه به آنچه گذشت، این بحث از مهمترین مباحثى است كه باید در جهت «رجعت به مبانى حاكمیت سیاسى- اجتماعی در اسلام» مطرح شود، چرا كه از یكطرف امروز در همه نظامهاى حكومتى «رأى اكثریت» معیار مطلقى است كه هیچ معیار و میزان دیگرى را یاراى همسنگى با آن نیست، و از طرف دیگر نظام جمهورى اسلامى ایران نیز ظاهراً مشابه نظامهاى حكومتى مدرن، براساس قوای سه گانه ی مونتسکیو اداره می شود و داراى «نظام پارلمانى» است كه مبتنى بر یك «قانون اساسى» مشخص و«رای اكثریت» قانونگذارى مىكند. لذا با توجه به اینکه هنوز توفیقی در جهت تحقیق در «مبانى حاكمیت دراسلام» نیافته ایم و «تأسیسات و فرهنگ سیاسى» حاكم بر جامعه مان را منطبق با «معیارهاى اصیل و حقیقى اسلام و قرآن» بازسازى نکرده ایم، چه جایگاهی برای دموکراسی در اداره ی جامعه می توانیم قائل شویم؟

***

«رأى اكثریت بمثابه حقّ»
نظامهاى حكومتى تمدّن امروز بشرى، همگى مبتنى بر «رأى اكثریت بمثابه حقّ» مىباشند. حتّى در جوامع اشتراكى كه ظاهراً دیكتاتورى «پرولتاریا» یا «طبقه كارگر» وجود دارد، همین معنا بصورت دیگرى در «شوراها» و «تشكیلات متمركز حزبى» و«انتخابات» ظهور پیدا كرده است. امّا آیا در حكومت اسلامى هم، «رأى اكثریت» مىتواند بمثابه«حقّ مطلق» معتبر باشد؟ و در این صورت، جایگاه «مردم» در حكومت اسلامى كجاست؟

اگر این مسأله را از جنبه تاریخى بررسى كنیم، به دو مسأله ی بسیار مهم در صدر اسلام برخورد خواهیم کرد: 1-غزوه ی خندق(احزاب) 2-شورای سقیفه ی بنی ساعده ، که این دو ماجرا را مورد بررسی قرار می دهیم:

1-جنگ احزاب:

در مطالعه تاريخ صدر اسلام به قضيه جنگ احزاب برخورد می کنيم. رسول الله(ص) دراولين اقدام برای اتخاذ سیاست دفاعی در این نبرد، عده اي از اصحاب را جمع كرد و به نظرات آنان گوش داد . هر كس نظري داشت، سلمان فارسي نيز پيشنهاد كندن خندقي را داد كه مورد تاييد رسول الله(ص) قرارگرفت. واين بحث به عنوان دلیلی برای دموكراتیک معرفی کردن اسلام مورد توجه قرار گرفته است.

آنچه از اين داستان نتيجه مي شود اين است كه پيامبر به نظرات ديگران گوش داد. در اين ماجرا نه اهل مدينه اعضاي شورا را انتخاب كردند و نه جمع منتخب به نظر سلمان راي داد. تنها دستاويز آنان كه اسلام را ديني دموكراتيك معرفي مي كنند همين ماجراست در حاليكه اثري از دموكراسي و راي اكثريت در آن دیده نمی شود و اصولاً ماهيت مشورت و شورا متفاوت است.

2-سقیفه ی بنی ساعده:

علی رغم ابلاغ اکمال دین در غدیرخم با معرفی حضرت علی(ع) به عنوان جانشین رسول الله(ص)، توافقی میان منافقین مهاجر و به اصطلاح تازه مسلمانانی که در جریان فتح مکه با نقشه ی شومِ حمله از درون به اسلام گرویده بودند، صورت گرفت که مانع تحقق دکترین غدیر شد. مبنای این توافق بر این بود که امامت و خلافت که در زمان رسول الله(ص) در شخصیت پیامبر(ص) جمع شده بود، دو شقّه شود. امامت و رهبری دینی در خاندان رسول الله(ص) باقی بماند و آنان به هیچ عنوان اجازه ی دخالت در امور مربوط به خلافت را نداشته باشند و خلافت میراثِ عموزادگان پیامبر(فرزندان امیّه) باشد و این به معنی تهی کردن اسلام از محتوا و توجه به صورت آن بود. آنچه اهمیت داشت این بود که می شد هر محتوایی در قالب اسلام ریخت. درواقع اولین حرکت اساسی در تاریخ اسلام برای جداکردن دین و سیاست در سقیفه ی بنی ساعده به انجام رسید. شرایطی در سقیفه فراهم شد که مقبولیتی میان دعوت شدگان برای این نظر فراهم آمد. و خلافت به ابوبکری رسید که در واقع نماینده ای برای ابوسفیان و معاویه بود. وبه این ترتیب خلافت غصب و از امامت جدا شد. ناگفته پیداست که ابوسفیان و معاویه با سابقه ی اندک مسلمانی در این ماجرا رای نمی آوردند.

به این ترتیب و با هر توجیهی که در آن روزگار داشت و امروز برای ما مجهول است رای اکثریت برای اولین بار به مثابه ی حق قرارگرفت و نظر اکثریت جای نظر خدا را گرفت.

***

«نظر قرآن»: ملاک حقّ است نه اکثریت.
آنچه در مجموع از آیاتِ قرآن برمىآید این است كه «اكثریت بمثابه معیار حقّ» بطور كلّى متناقض با نظر قرآن در مورد «اكثریت» است و هیچ راهى براى جمع این دو نظر وجود ندارد. قرآن مجید با تعبیراتى بسیار عجیب و حتّى در اكثر موارد بسیار شدیداللّحن، نه تنها «رأى اكثریت» را «معیار مطلق حقّ» نمىداند، بلكه برخلاف آن، «رأى اكثریت» را غالباً باطل مىشمارد. نمونه آیاتى كه در این زمینه وجود دارد بقدری است كه به ناچار باید به ذکر نمونه بسنده كرد. در بعضى از این مجموعه آیات آنقدر صراحت همراه با شدّت لحن موجود است كه ما را از هر گونه تأویل و تفسیرى بىنیاز مىكند. درآیه116 سوره «انعام» آمده:

«وَ اِن تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِى اْلاَرْضِ یضِلّوكَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ اِنْ یتَّبِعونَ الاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ هُم الاّ یخْرُصونَ»

(و اگر از اكثریت مردم كره زمین اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه خواهند كرد، كه آنان جز از«ظنّ» تبعیت نمىكنند و جز «دروغ» نمىورزند(.

یا در آیه78 سوره «زخرف» آمده: «لَقَدْ جِئْناكُم بِالْحقّ ولكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحقّ كارِهونَ»

(ما حقّ را براى شما آوردیم، امّا اكثریت شما مردم از حقّ كراهت داشتید).

در آیه106 سوره «یوسف» هم آمده: وَ ما یؤْمِنُ اَكْثَرُهم بَاللّهِ اِلاّ وَهُم مُشْرِكونَ»

(اكثریت مردم بهخدا ایمان نمىآورند مگر آنكه مشرك هستند). یعنی: ایمان اكثریت مردم درآمیخته با شرك است.

در آیات دیگر اجمالاً اکثریت را به این صفاتى متّصف مىدارد: «اَكْثَرَ النّاسِ لا یشْكُرونَ»؛ «اَكْثَرَ النّاسِ لا یعلَمونَ»؛ «اَكْثَرَ النّاسِ لا یؤمِنونَ»؛ «اَكْثَرُهُم لا یعْقِلونَ»؛ «اَكثَرُهُمُ الْكافِرونَ» و... این آیات حكایت از این دارد كه تمایلات اكثریت غالباً با حق متناقض است.

روش اسلام به پیروى از حقّ است، نه سازش با تمایلات اکثریت: «هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى و دینِ الْحقِّ» 33- توبه

«وَاللّهُ یقْضى بِالحقّ»20- مؤمن

«حقّ» سازشى با تمایلات اكثریت و هوى و هوسهاى ایشان ندارد و موافقت با اكثریت و هواهاى ایشان بهاین دلیل كه موجب فساد است مردود است: «بَل جائَهمْ بِالْحقِّ وَ اَكثَرُهُمْ لِلْحقِّ كارِهون. وَلَوِ اتَّبَعَ الْحقُّ اًهْوائَهُم لَفَسَدَت السّمواتِ والْاَرضُ و مَنْ فیهنَّ بَلْ آتَیناهُم بِذِكْرِهِمْ فَهُم عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعرِضونَ» 70 و 71 مؤمنون

سرچشمه «حق» در درون انسان و ذهن او نیست، بل «حقّ» متبوع انسان و داراى واقعیت خارجى است و در نهایت این انسان است كه خود را، علم و ادراك و اعمال خود را با میزان «حقّ» مىسنجد، نه اینكه حقّ تابع علم و ادراك و اعمال انسان باشد. لیکن در تمدّن امروز بشرى، «تمایلات اكثریت» و «قوانین مدنى» میزان و معیار حقّ است. البتّه ظهور این مطلب به طرز تلقّى بشر امروز از«انسان» باز مىگردد زیرا همه مكاتب فلسفى جهان امروز شاخ و برگهاى درختى هستند كه ریشه در خاكِ اومانیسم«نفسانیت سالاری» دارد.

لذا باید «تمایلات اكثریت» را با «حقّ» سنجید، نه آنكه معیارِ حقّ تمایلات اكثریت باشد.

«نظر روایات و شبهه ی تمجید از جماعت در روایات»

نکته ی نگفته ای در این میان هویداست و آن تعریف و تمجیدی است که در احادیث و روایات از جمع و جماعت شده است. برتافتن نظر قرآن در مذمّت اکثریت و ردّ این همه روایات در تمجید از جماعت، که مضموناً در حدّ تواترند چگونه ممکن است! احاديث بسياري در مورد جماعت وارد شده است كه بار مفهومي همه آنها در اين حديث رسول الله(ص) جمع است و آن اينكه: «يد الله مع الجماعة».

در اندك كتب حديثي، معدود احاديثي در ذيل اين احاديث مي توان يافت كه به تبيين و توضيح كلمه جماعت پرداخته باشند كه از آن جمله مي توان به بيان حضرت امير(ع) در مورد «سنة و بدعة» و «جماعة و فرقة» اشاره كرد. اين بيان در مقابل تز جماعت و سنت معاويه كه مي خواست جامعه مدني راه اندازي كند گفته شد و به نوعي مي توان ادّعا كرد كه اين بيان مرز پيروان معاويه و حضرت علي (ع) است. (مفهوم سنت و جماعت از ديدگاه پيروان حضرت علي (ع) و پيروان معاويه داراي تفاوتي است از همان نوع و به ميزان همان تفاوتي كه در نص حديث آمده است.)

حضرت علي (ع) نیز می فرماید: «السنةُ ـ و الله ـ سنةُ محمدٍ(ص) و البدعةُ ما فارقَها و الجماعةُ – والله ـ مجامعةُ اهل الحق و ِان قلّوا ، و الفرقةُ مجامعةُ اهل الباطل و اِن كثروا» ( سنت، به خدا قسم، سنت پيامبر و بدعت همان چيزي است كه از آن (سنت) جدا شده است و جماعت، به خدا قسم، جمع شدن اهل حق است اگر چه كم باشند و فرقه جمع شدن اهل باطل است اگر چه بسيار باشند.)

امام صادق (ع) نيز از جدش رسول الله (ص) نقل كرد كه: «جماعةُ امتي اهلُ الحق و ان قلّوا» (جماعت امت من همان اهل حق اند اگر چه اندك باشند).

رسول الله (ص) نيز در بيان معني جماعت امتش مي فرمايد آنان که بر روش حق اند جماعت امت من هستند اگر چه تعداد آنها ده نفر بيشتر نباشد.
چرا «تمایلات اكثریت» با «حق» سازش ندارد؟
اكثر مردم تنها با آن سطوحى از عالم ارتباط برقرار مىكنند كه در حیطه ادراك حسّى آنهاست و كماند آنان كه با عمق و باطن عالم مرتبطند. و از آنجا كه «استقلال در وجود» تنها از آنِ خداست، شرک به این معنی خواهد بود که آثار اشیاء مستقلاً به «خود آنان» نسبت داده شود و ارتباط آنها با «حقیقت وجود» در نظر گرفته نشود. فرموده قرآن مجید كه: «ما یؤمِنُ اَكثَرُهُمْ بِاللَّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشرِكون» نیز ناظر بر همین معناست.
«قانون وقوع اكثر» و«رأى اكثریت»

اگر مطلقاً «نماز طولانى و صبورانه» را با «نماز تند و شتابزده» مقایسه كنیم، مسلّماً عقل به انتخاب نماز طولانى و صبورانه حكم مى كند. پس انسان چگونه مى تواند این توصیه روایات را معنا كند كه امام جماعت را به تُند خواندنِ نماز سفارش مى كنند؟ حكمتِ «تند خواندنِ نماز جماعت» قانون «وقوع اكثر» است، چرا كه شریعت الهى، احكام و فرائض را بگونهاى تشریع كرده است كه بتواند بطور اكثر داراى مصلحت باشد .لیکن این مفهوم به معنی قبول نظر اکثر نیست.

تنظیم اعمال و افعال بر این پایه كه بطور اكثر داراى مصلحت باشد «قانون وقوع اکثر» است. قرآن مجید نیز در تشریع احكام و در نظر گرفتن مصالح آنها از همین قانون پیروى فرموده است و احكامى را جعل فرموده كه بطور اكثر داراى مصلحت مى باشند.

بدین ترتیب، هرچند كه دنیا محلّ ظهور و بروز «مطلقِ حقّ» نیست و حقیقت همواره در این غفلتكده از وراى حُجُب ماهیات و هویات تجلّى دارد، امّا «وقوع اكثر» و دائم با حقّ است، نه باطل؛ چرا كه باطل از «اَعدام» (عدمها) است و «وجود» ندارد بلكه این فقدان و نبودِ حقّ است كه چون باطل جلوه مى كند و ذهن ما براى آن «انتزاعِ وجود» مى كند. بنابراین، نباید این معنا ما را فریب دهد كه چون حقّ در عالم «وقوع اكثر» دارد، باید «نظرِ اكثریت» را معیار حقّ قرار دهیم و براى آن حقیقت ذاتى قائل شویم و آنرا واجب الا تّباع بدانیم.
«منطق عقل» و «منطق حواس»

قوس نزول و صعود انسان از «اولئک کالانعام بل هم اضلّ» تا «خلیفة اللهی» است. امّا صدافسوس كه او با تبعیت از منطق حواس و غرایز، عقل را وامیگذارد. و این روش اكثریت است، چرا كه این (وجود حیوانى) «عاجله» است و آن یكى «آخرة» - «عاجله» را نقد مى پندارد و «آخرت» را نسیه: «بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَتَذَرونَ الْآخِرةَ»    20و21قیامت

شیطان نیز همسو با مقتضاى شهوت و غضب انسان، حیات دنیا را مى آراید و از آنسو تبعیت از حقّ بر او دشوار می آید.
امّا سرانجام «حقّ» از میان تأثیرات متعارض اسباب و علل و از طریق «وقوعِ اكثر و دائم» ظاهر مىشود و نهایتاً به زهوقِ باطل مى انجامد. اینچنین واقع شده است كه راه تعالى و تكامل انسان از میان تأثیر متقابل این اسباب و علل متعارض و متزاحم بر یكدیگر هموار شود و حقّ هم همین است كه در این مسیر فقط معدودى از انسانها به فلاح برسند و نه همه آنها بلا استثناء.

این صحنه آزمایش و «امتحان» در جهت ظهور و عالمگیر شدن حقّ است كه تقدیر شده است:

«لِیمیزَ اللَّهُ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ...»    37- انفال

تا آنكه خدا پلید را از پاكیزه جدا سازد.

و این سیر در نهایت بدانجا خواهد رسید كه در جامعه موعود آخرالزّمان، «رأى و نظر اكثریت مردم» با «معیارهاى حقّ» بر یكدیگر انطباق خواهند یافت و همین است معناى «مدینه موعود» یا «مدینه فاضله».

دوست من بیا بی توجه نگذریم:

 

سپاس به درگاه خداوند بزرگ،

و درود به پیشگاه رسول گرامی –حضرت محمد(ص) و اهل بیت پاکش.

زمستان گذشت و اکنون شمیم بهار طبیعت به مشام می رسد. سال نو همواره مایه ی امید و شادی و تلاش برای شروع یک سال بهتر بوده است. مروری سریع به گذشته ی خویش داشته باشیم و چشمانی باز به آینده و نگاهی نو به عاقبت. تا امروز به عنوان خلیفة الله شایستگی دریافت چه نمره ای را داشته ایم؟ سالی که گذشت یک سال از عمرمان بود که جوانان را رو به پیری و پیران را رو به مرگ پیش برد. در این یک سال همه به حدود تحصیلات علمی یا اندوخته های مالیِ خود واقفیم، لاکن راجع به تهذیب اخلاق و تزکیه ی نفس و تحصیل ادب و معارف الهیه چه کرده ایم؟ یا چه برنامه ای داشته ایم؟

حرکت بطرف مطامع دنیوی دمار از روزگارمان درآورده و حرکت دراین مسیر عاقبتی نامطلوب برایمان رقم خواهد زد.

بیایید با شکوفایی و نوشدنِ طبیعت اندیشه مان را شکوفا کرده و با نوآوری در مسیرآینده، عاقبتی شایسته بسازیم.

التماس دعا